
دلم باز تنگ روز هایی است که هیچ وقت نداشتهایم. دلم باز تنگ جمعه شب هاست و در آرزوی عمق چشمه زلالی هستم. دلم میخواهد کسی بهار را برایم تعریف کند. تمام شکوفهها را برایم بگوید. اما چند روزی است گلرویی در گوشم میگوید:
حالا دیگه رو دیوار
چیزی نمونده باقی ،
جز آگهیِ مرگِ همکوچههای یاغی !
هم کوچه های یاغی !
هم کوچه های یاغی !
چیزی نمونده باقی !
چیزی نمونده باقی
+ نوشته شده توسط مسافر در شنبه سیزدهم تیر 1388 و ساعت
8:45 |



