تبليغاتX
گفتن آزاد
مدت‌هاست دیگر گفتگویی برایم نمانده. حتی با خودم. دیگر حتی هر از چندی به مجال می‌آیم. مرا چه شده؟ دیگران را نمی‌دانم.

این شعر قیصر امروز در گوشم زنگ می‌زند. خواستم برای یادآوری خودم اینجا هم بنویسمش.


سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم

چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم

گواهى بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایى که نشمرده ایم!

دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم

قیصر امین‌پور



+ نوشته شده توسط مسافر در دوشنبه نهم آذر 1388 و ساعت 7:32 |

سلام عزیزان و همراهان دیشب به قصد نگارش سه عنوان را مشخص کردم و از نزدیکترین فردم جهت انتخاب کمک خواستم .

ایشان هم مختصرا هر سه عنوان را وتو کرد که باعث شد  عملا و از بیخ  خودم را سانسور کنم . اما عناوین بدون ترتیب اینها بودند :

1-     خائنین و خادمین به کشور و اسلام چه کسانی هستند و اساسا تعریف خیانت و خدمت چیست ؟

2-     چگونه یک " کوچکترین " به " یک من " تبدیل می شود ؟

3-     بسیاری معتقدند " جهان به سوی معنویت و معنویت گرایی می رود . " با فرض صحت این گزاره " ایران " با شرایط اکنون و کمی گذشته اش در کجای این حرکت قرار دارد ؟

همین

+ نوشته شده توسط دوستدار در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 13:36 |

عشق کور است.

وقتی عاشق می‌شوی کور خواهی شد. دیگر نمی‌بینی معشوقت چیست، چه می‌اندیشد و چه می‌خواهد تنها خود خواهی‌ات تو را بدان ورطه می‌کشد که او را بخواهی. برخی این رخوت ترسناک بی‌خیال و بی تفکر را دوست دارند و تنها برای همین خلصه عجیب است که تن به عشق می‌دهند اما برخی کمی چاشنی عقل را با این افیون دلپذیر می‌آمیزند و لرزیدن دلشان با دانسته‌ها و تجربیات شان هم‌آوا می‌کنند.

تجربه به من نشان داده که مردم ما عاشق پیشه‌ترین مردم دنیا هستند. در پنج سالگی عاشق می‌شوند، در هشت سالگی دل می‌بازند، در چهارده سالگی مفتون هستند و در بیست سالگی شیدا. بزرگ‌تر که شدند عاشق‌پیشگی‌شان رنگ عوض می‌کند. یکی عاشق قدرت می‌شود، یکی پول می‌پرستد و دیگری دلباخته عنوان و مقام و منزلت. اما همه گی در عشق کورشان تا آنجا زیاده روی می‌کنند که دیگر آنچه که باید باشند نیستند. مسخ می‌شوند، نابود می‌شوند و هیچ گاه به آنچه که شایسته آن هستند نمی‌رسند.

بهترین‌شان در دام عشق سیاسی می‌افتند. عاشق سبک و سیاق و مسلکی، یا رهبری می‌شوند و بدون لحظه ای فکر به آن دل می‌سپارند. حال این فرد بارها و بارها مواضع خودش را اعلام می‌کند اما این عاشقان سینه چاک در وی آن چیزی را می‌بینند که خود می‌خواهند. آن چیزی را از سخنرانی می‌شنوند که در آرزوی شنیدنش هستند. هیچ گاه هم از این عاشقی درسی نمی‌آموزند. اگر این شاخه سیاسی با شکست مواجه شد کس دیگری را پیدا می‌کنند و باز هم عشق کورشان را خالصانه نثار می‌کنند.

و ما همچنان دوره می‌کنیم شب را و روز را، هنوز را...


+ نوشته شده توسط مسافر در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 و ساعت 22:21 |



دلم باز تنگ روز هایی است که هیچ وقت نداشته‌ایم.  دلم باز تنگ جمعه شب هاست و در آرزوی عمق چشمه زلالی هستم. دلم می‌خواهد کسی  بهار را برایم تعریف کند. تمام شکوفه‌ها را برایم بگوید. اما چند روزی است گلرویی در گوشم می‌گوید:

حالا دیگه‌ رو دیوار چیزی‌ نمونده‌ باقی‌ ،
جز آگهی‌ِ مرگ‌ِ هم‌کوچه‌های‌ یاغی‌ !
هم کوچه های یاغی !
هم کوچه های یاغی !
چیزی نمونده باقی !
چیزی نمونده باقی



+ نوشته شده توسط مسافر در شنبه سیزدهم تیر 1388 و ساعت 8:45 |



By Raja Mattar

Cry my beloved country
Cry for my non-existent childhood
Cry for my stolen youth
Cry for my uprooted olive trees
Cry for my village which lost its name
Cry for the maimed children
Cry for the widowed mothers
And cry for the raped land.
A land I tended with my tears

Yes, cry, as I am crying
For non-caring kin
Yes, cry as I am crying
For non-caring humanity
Cry because I stopped crying
I have no more tears to spare
I need them for my children's graves
They will not come back alive
They think their blood will bring back the olive trees
They think that their blood will wipe out the infamy
Of kin who did not raise a finger
Of humanity which did not utter a word
To protect my olive trees


مویه کن سرزمین محبوبم (1)

مویه کن برای کودکی‌ای که هرگز نداشته‌ام

مویه کن برای جوانی به یغما رفته‌ام

مویه کن برای درختان زیتون ریشه کن شده ام

مویه کن برای بی نام و نشان روستایم

مویه کن برای کودکان معلول

مویه کن برای مادران بیوه

و مویه کن برای خاکی که به آن تجاوز شده است

خاکی که با اشک‌هایم تیمارش می نمودم

‌‌

آری گریه کن، همان گونه که من می گریم

برای کسانی که کسی نگرانشان نیست

آری گریه کن، همان گونه که من می گریم

برای انسانیتی که کسی به فکرش نیست.

گریه کن زیرا من از گریه کردن دست شسته ام

اشک دیگری برایم نمانده

اشک های باقی مانده‌ام، برای گور فرزندانم است

آنها زنده باز نخواهند گشت

تصور می‌کنند، خونشان، درختان زیتون را باز خواهد گردانید

تصور می‌کنند، خونشان رسوایی را،

از کسانی که مشتی به آسمان بلند نکردند،

از انسانیتی که کلامی بر زبان نیاورد

برای حفاظت از درختان زیتونم

خواهد زدود.


(1)  ترجمه عنوان این شعر وامدار آقای نادر ابراهیمی است .

http://www.7sang.com/mag/2007/04/20/book-nader_ebrahimi_barekati.php

+ نوشته شده توسط مسافر در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 و ساعت 10:59 |


بعضی ها فکر می کنند که خودشان، تفکراتشان، خواسته ها و آرزو هایشان تنها چیز های ثابت دنیا هستند. آنها همه چیز را با این مقدار های ثابت می سنجند و فکر می کنند اگر چیزی با این معیار ها جور در نیامد ارزش ندارد.

اما متاسفانه باید بگویم کم کم دارم به این نتیجه می رسم که تنها چیزی که در این دنیا ثبات ندارد همان خود آدمی است. سنگ همان سنگ باقی میماند. درخت همان درخت است و آب همیشه آبی است.



+ نوشته شده توسط مسافر در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 4:42 |
گفتم: چقدر خیابون سبز شده! چمن های همسایه روبرویی چقدر تازه هستند.

گفتم: هوای خنک ساعت 6 صبح دلم را می لرزاند... همانند آن سالها.

ششمین ساعت صبح،
ششمین روز از ماه،
ششمین ماه ازسال...
گفتم: اما اون روز لرزیدن دلت از سرما نبود، شهریور تهران سرد نیست، تو هم ما رو گرفتی ها!  رو راست باش. امروز دلت اون دل جوونی هات نیست...
گفتم: اما من این طور فکر نمی کنم. این همان حس غریب است، می شناسمش.
گفتم: من فکر می کنم وقتی که دلت خودشو با یه کسی و یا با یه چیزی میزون کنه این حالت بوجود میاد... حالا این میزونی بازم کار دستت داده.
گفتم: نه جنسش را می شناسم، سالهاست که با من آشناست، گاهی آرزویش را داشته ام و نمی آمد، گاهی هم ناخواسته در درونم بود.
گفتم: ما رو رنگ نکن، ما خودمون این کاره ایم.
گفتم: گاهی فکر می کنم بیش از آنچه که چشمان ما می بیند در دنیا رنگ وجود دارد.

گفتم: ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است...



+ نوشته شده توسط مسافر در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 و ساعت 8:3 |

من رفتم .


منزل اول سفر من دوازده، سیزده هزار کیلومتر با آغاز سفر فاصله داشت.  اندازه نیمی از کره خاکی رفتم. آنقدر رفتم که روز شد، زمانی که در خانه شب بود...


اینجا که هستم دیگر تکلیفم با خورشید مشخص است. همیشه می دانم کجاست. روز ها بالای سر من است و شب ها آن سو که از آنجا آمده ام.

اما ماه کمی موذی گری می کند. گاهی نیست، گاهی هست، گاهی دزدیده نگاهی می کند و می رود. اما خورشید همیشه با من مهربان است. خصوصاً در این دیار که مهربانی اش بی مهابا دامنگیر همه است. خورشید اینجا بر گونه های مردان و گیسوان دخترکان دست نوازش همیشگی دارد.

نمی دانم منزل های بعدی سفر من  چگونه خواهند بود. اما مطمئن هستم که منزل های بسیاری در پیش دارم.


+ نوشته شده توسط مسافر در شنبه بیستم مهر 1387 و ساعت 22:35 |

 

آزادی رایگان نیست.

 

نوشته ی سنگ یادبود سربازان جنگ. (Washington DC)

+ نوشته شده توسط مسافر در دوشنبه هفدهم تیر 1387 و ساعت 1:7 |

چرا نمی‌توانی پرواز کنی 

جون بائز، دهه هاست که به عنوان شاعر و ترانه سرای انقلابی و ضد جنگ شناخته می شود. ترانه «دونا دونا» روایت جون بائز از آزادی است. او داستانی کودکانه را برای این ترانه زیبا برگزیده.

لینک دانلود ترانه

ترجمه ابراهیم نبوی


 

در یک واگن بارکشی که به سوی بازار می‌رود
گوساله‌ای است با چشمان غم‌زده
بالای سر او در آسمان
پرستویی به نرمی بال می‌زند

چگونه بادها می‌خندند، با همه نیروی‌شان
می‌خندند و می‌خندند در تمام روز
و نیمی از شب تابستان

کشاورز گفت: «دیگر شکایت نکن
اصلا کی به تو گفته گوساله باشی؟
چرا بال نداری که پرواز کنی؟
مثل پرستو که سربلند و آزاد است...»

چگونه بادها می‌خندند، با همه نیروی‌شان
می‌خندند و می‌خندند در تمام روز
و نیمی از شب تابستان

گوساله‌ها به راحتی گرفتار می‌شوند و کشتار
و هرگز دلیلش را نمی‌فهمند
ولی هر کس که آزادی را ارج می‌نهد
مثل پرستو پرواز کردن را یاد می‌گیرد

چگونه بادها می‌خندند، با همه نیروی‌شان
می‌خندند و می‌خندند در تمام روز
و نیمی از شب تابستان

 

 

On a waggon bound for market
there`s a calf with a mournful eye.
High above him there`s a swallow,
winging swiftly through the sky.
How the winds are laughing,
they laugh with all their might.
Laugh and laugh the whole day through,
and half the summer`s night.
Donna, Donna, Donna, Donna; Donna, Donna, Donna, Don.
Donna, Donna, Donna, Donna; Donna, Donna, Donna, Don.

"Stop complaining!“ said the farmer,
Who told you a calf to be ?
Why don`t you have wings to fly with,
like the swallow so proud and free?“ 
How the winds are laughing,
they laugh with all their might.
Laugh and laugh the whole day through,
and half the summer`s night.
Donna, Donna, Donna, Donna; Donna, Donna, Donna, Don.
Donna, Donna, Donna, Donna; Donna, Donna, Donna, Don.

Calves are easily bound and slaughtered,
never knowing the reason why.
But whoever treasures freedom,
like the swallow has learned to fly.How the winds are laughing,
they laugh with all their might.
Laugh and laugh the whole day through,
and half the summer`s night.
Donna, Donna, Donna, Donna; Donna, Donna, Donna, Don.
Donna, Donna, Donna, Donna; Donna, Donna, Donna, Don.

 

 

+ نوشته شده توسط مسافر در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت 23:34 |

 

 

تمام آنچه ندارم، نهاده خواهم رفت، پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت...

 اثری از آگیم سولای کاریکاتوریست اهل آلبانی

باتشکر از فروغ

+ نوشته شده توسط مسافر در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:47 |

سلام

همچنان در میان ایمان و کفری عجیب ام.

دوستم! عزیز! جانم! باور کن در عجب این چنین گفتنت هستم که : خدایی نیست ... . در عجب از عزیزی چون تو که می گوید خدایی نیست و در همین انکارش خداوند نهفته است... . همان خدایی که خود را در همان ذکر یک " آه " می نامد و ابراهیم را بسبب آهی که همواره می کشید خلیل خود نامید و او را "اواه" خواند. دوستم ! اگر از جور نامردمی همه عالم آه بکشی ، آن آه خداست و عجب خدای قشنگی است.  آه... .

+ نوشته شده توسط کوچکترین دانش آموز در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 و ساعت 0:19 |

بنام خداوند بخشاینده مهربان

 

 

 

حضور سروران گرام با نام های اختصاری : [حکمت و صراط مستقیم]

 

سلام علیکم،

 

با احترام به استحضارتان میرسانم:

 

الف: نهایت از توجه اتان بمطالب گردآوری شده توسط اینجانب تشکر می نمایم.

 

ب: از جناب [حکمت] بخاطر عزتش و تشویق های دلگرم کننده اش، ممنونم و خداوند تبارک و تعالی را فراوان سپاسگزارم

 

ج: از جناب [صراط مستقیم] بلحاظ نگرانیش از بعضی مطالب اینجانب سپاسگزارم و با توکّل به خداوند سبحان سعی خواهم نمود، در باب اندیشه های الهی انسانی کوشش بیشتری داشته باشم. انشااله

 

آمین یا رب العالمین

مهر طلب

اسفند ماه ۸۶

 

+ نوشته شده توسط مهرطلب در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 10:20 |
سلام
گاهی به زیارت اهل قبور می روم. آنچنان آرام خفته اند که گویی هیچگاه نبوده اند.
به این می اندیشم که در این چند میلیارد سال عمر زمین ، این 60 سال و اندی عمری که برای آنها رقم خورده کاملاً قابل صرف نظر کردن است.

به این می اندیشم که چقدر بی مزه است اگر اینها که اینجا خفته اند ، آمده باشند و خورده باشند و کار کرده باشند و مرده باشند.
به این می اندیشم که آن بنده خدایی که روی سنگ قبر گرانیت سبزش که حتی یک خش هم ندارد نوشته شده مرحوم مهندس ... ، این لقب مهندس و سنگ گرانیت اینک چقدر بکار او آمده. خیلی مشتاقم بدانم.
به این می اندیشم که همین لحظه ای که دارم می نگارم و از عمر من می گذرد (شاید می سوزد) در آینده چه نقشی ایفا خواهد کرد.
و به این می اندیشم که چقدر این دنیا حقیر و پست و ناچیز بود اگر فقط در شکم و ... خلاصه می شد.
در این عالم چیزهای مهمتر از شکم هم وجود دارد.
+ نوشته شده توسط کوچکترین دانش آموز در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 8:42 |
سلام
مردن همین نزدیکی هاست . همین دور و برا. پشت در اتاق شخصی مان. خیلی دور نیست.
متوسط عمر انسان امروز 55 سال است که 20 سالش را خوابیم. 10 سالش را در طفولیت می گذرانیم و 15 سال آخر را دست بگریبان بیماری ( البته خدا نکند ، نوع انسانها را می گویم).
اگر خوش بین باشیم الباقی می ماند حدود 10 سال.
چقدر ارزش دارد این یک چشم بهم زدن؟
طول عمر کوتاه است. به فکر عرض آن باید بود!

+ نوشته شده توسط کوچکترین دانش آموز در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 10:21 |
با سلام

ایرج جنتی عطایی

 میون این همه کوچه

 که به هم پیوسته ،

 کوچه قدیمی ما

 کوچه ی بن بسته !

 

دیوار کاهگلی یه باغ خشک،

که پر از شعرای یادگاریه !

بین ما مونده و اون رود بزرگ،

که همیشه مثل بودن جاریه!

 

صدای رود بزرگ

همیشه توگوش ماس!

این صدا لالایی ،

خواب خوب بچه هاس !

 

کوچه اما هر چی هست

کوچه ی خاطره هاس

اگه تشنست اگه خشک

مال ماست کوچه ماس

 

توی این کوچه به دنیا اومدیم،

توی این کوچه داریم پا می گیریم

یه روزم مثل پدربزرگ باید

تو همین کوچه ی بن بست بمیریم!

 

اما ما عاشق رودیم مگه نه؟

نمی تونیم پشت دیوار بمونیم!

ما یه عمر تشنه بودیم، مگه نه؟

نباید آیه ی حسرت بخونیم!

 

دست خستمو بگیر !

تا دیوار گلی رو خراب کنیم!

یه روزی هر روزی باشه، دیر و زود

می رسیم با هم به اون رود بزرگ!

تنای تشنمونو می زنیم به پاکی زلال رود ... "

 

ترانه بن بست اثر ترانه سرای بزرگ استاد " ایرج جنتی عطایی"

 

+ نوشته شده توسط دوستدار در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت 18:25 |
خدايا!
اگر هر كه را تو از انسان مي‌ستاني، خود جايش نمي‌نشستي، چه سخت بود بُِريدنها و از دست دادنها...
و اكنون چه حلاوت غريبي دارد اين رفتن‌ها و جايگزين شدنها!!!

<تو بمان در ازاء روان كردن همگان>
(سيد مهدي شجاعي)
 
+ نوشته شده توسط پر پرواز در سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت 8:49 |

با سلام وعرض ارادت خدمت همه دوستان

 یکی از سروده هایم را تقدیم می نمایم اگر ناپخته است ببخشید ونظرتان را بگویید.


به خدایی که در این نزدیکی است

وبه گرمای تنت

من بیادت هستم  

هرکه باشم هرجا

قرص نانی، شعری    

یا که جوی آبی ، که رساند برگی ، به سرانجام رگ تنهایی           

هر کجا هستم باشم 

در خیالت هستم وتنم می لغزد

از میان در خواب فکرت     

وترا باز تنفس کردم  

از لب برگ گلی که به من میخندید 

عطش عطر نگاه خوبت یاد من هست هنوز                 

یاد من باش کنون         

مثل من باش کنون.

+ نوشته شده توسط سپهر در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 و ساعت 12:2 |
Molananews.com





Powered by WebGozar

Click for تهران, Iran Forecast

<