تبليغاتX
گفتن آزاد
مدت‌هاست دیگر گفتگویی برایم نمانده. حتی با خودم. دیگر حتی هر از چندی به مجال می‌آیم. مرا چه شده؟ دیگران را نمی‌دانم.

این شعر قیصر امروز در گوشم زنگ می‌زند. خواستم برای یادآوری خودم اینجا هم بنویسمش.


سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم

چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم

گواهى بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایى که نشمرده ایم!

دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم

قیصر امین‌پور



+ نوشته شده توسط مسافر در دوشنبه نهم آذر 1388 و ساعت 7:32 |
گفتم: چقدر خیابون سبز شده! چمن های همسایه روبرویی چقدر تازه هستند.

گفتم: هوای خنک ساعت 6 صبح دلم را می لرزاند... همانند آن سالها.

ششمین ساعت صبح،
ششمین روز از ماه،
ششمین ماه ازسال...
گفتم: اما اون روز لرزیدن دلت از سرما نبود، شهریور تهران سرد نیست، تو هم ما رو گرفتی ها!  رو راست باش. امروز دلت اون دل جوونی هات نیست...
گفتم: اما من این طور فکر نمی کنم. این همان حس غریب است، می شناسمش.
گفتم: من فکر می کنم وقتی که دلت خودشو با یه کسی و یا با یه چیزی میزون کنه این حالت بوجود میاد... حالا این میزونی بازم کار دستت داده.
گفتم: نه جنسش را می شناسم، سالهاست که با من آشناست، گاهی آرزویش را داشته ام و نمی آمد، گاهی هم ناخواسته در درونم بود.
گفتم: ما رو رنگ نکن، ما خودمون این کاره ایم.
گفتم: گاهی فکر می کنم بیش از آنچه که چشمان ما می بیند در دنیا رنگ وجود دارد.

گفتم: ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است...



+ نوشته شده توسط مسافر در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 و ساعت 8:3 |
به صحرا شدم، عشق باريده بود، و زمين تر شده
چنان كه پاي مرد به گلزار فرو شود،
پاي من به عشق فرو مي شد.

بايزيد بسطامي

عکس: مهدی عارفی

+ نوشته شده توسط مسافر در دوشنبه سی ام دی 1387 و ساعت 10:56 |
 

 

حصیر های نازک را با صدای پیچک و شمشاد می بافند

با عصر و اطلسی...

و تابستان خلاصه ای از این همه است.

من با دوچرخه های کودکی ام، خورشید روزها را

که دیوانه وار می چرخند، پا می زنم

و از سراشیب عصر تابستان

دیوانه وار میگذرم.

ناگهان، پشت حصیر نازکی از شمشاد،

تابستان آهسته می شود

وقتی تو می گذری...

 

شاعر: ؟

+ نوشته شده توسط مسافر در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 و ساعت 17:4 |
درود بر همگي دوستان دوستدار

۳۱ راز گرانبهاي عشق توسط استاد سخن دان و سخن شناس مهرطلب بزرگوار نقل شد كه با اجازه ايشان يك جا جمع آوري شده و در يك فايل PDF تقديم دوستان علاقمند مي گردد ؛ عزيزان مي توانند اين سخنان ارزشمند را از لينك زير دانلود نمايند.

               Secrets of love

 
+ نوشته شده توسط دوستدار در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 1:39 |

دخترک ِ آفتاب !

دخترک ِ مهر !

طلسم از سایه ها برگیر ! لب بگشای !

کوچه های خسته این شهر

از زمستانی هزاران ساله می آیند ....

همچو من ، تنها و سردرگم

سر به راهی بی نشان دارند .

خدا را ! ... تو دیگر ساز ِ بی مهری مزن!

گره بگشاي از گيسو !

دمي بر شانه هاي سرد و رنجورش ،

ـ به دلجوئی ـ پريشان كن !

.....

دخترک ! حاشا مکن ! بنگر!

زمستان، بار دیگردرکمین ست !

تیغ می ساید به سنگِ دل ،...

درنگت چيست ؟ لب بگشاي !

+ نوشته شده توسط محمد فائق در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:22 |

 
+ نوشته شده توسط دوستدار در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:39 |
 

به نام خداوند بخشنده ومهربان و با سلام

ترانه ی بسیار زیبای طلایه دار اثر استاد ترانه ، جناب " ایرج جنتی عطایی" با صدای جاودان ،" داریوش اقبالی " و آهنگ و تنظیم شادروان استاد ،" بابک بیات "

ای بزرگ موندنی ،ای طلایه دار روز

سایه گستر رو سر از گذشته تا هنوز

ای صدات ،صدای نور ،تو شب پوسیدنی

ای سخاوت غمت ، بهترین بوسیدنی

واسه این شرقی تن داده به باد

تو گوارایی حس وطنی

تو شقاوت شب قرن یخی

تو شکوفایی تاریخ منی

اگه شعرم زمزمه ، توی بازار صداس

تپش قلبم اگه ، پچ پچ شاپرکاس

تو رو فریاد می زنم ، ای که معجزه گری

ای که این شب زده رو به سپیده می بری

واسه این شرقی تن داده به باد ،

تو گوارایی حس وطنی

تو شقاوت شب قرن یخی

تو شکوفایی تاریخ منی

ای تو یاور بزرگ همه قلبای شکسته

ای تو مرهم عزیز هر چی دست پینه بسته

رو کدوم قله نشتی ؟ ای که دنیا زیر پاته

غصه ی دستای خالی لرزش پاک صداته

توی قرن دود و آهن ، تو رسول گل نوری

تو عطوفت مسلم ، تو حقیقت غروری

تو مفسر حقیقت ، تو طلایه دار صبحی

فاتح تاریخی من ، تو خود سردار صبحی

اسم تو اسم شب من ، به شکوه اسم اعظم

متبرک و عزیزی ، مثل سجده گاه آدم

 داریوش اقبالی

+ نوشته شده توسط حکمت در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 17:48 |
سلام

"حکایت عکس ها٬ حکایت یه عشق واقعیه! عشقی که پس از مرگ هم پا برجاست!

چند نفر رو میشناسین که واقعا به هم عشق می ورزن؟

در غروب یه روز شنبه غمگین٬ پرنده ای که برای پیدا کردن غذا٬ راهی طولانی رو سپری کرده٬در مسیر بازگشت هنگام عبور از اتوبان با ماشینی در حال حرکت برخورد می کنه و می میره!

اگوی عشق 1

پرندگان هم احساس دارند! پرنده دیگری(احتمالا جفت پرنده مرده) با دیدن این صحنه با هل دادن پرنده مرده به جلو سعی می کنه که به اون کمک کنه تا از وسط اتوبان خارج بشه و تا از اونجا دور بشن!

الگوی عشق 2

اگر مایلید بقیه شو تو ادامه ببینین


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دوستدار در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 14:12 |
سلام
نمی دانم این نگاره را از کجا و کی آوردم اما ...


اما خیلی دلم می خواست جای یکی از این دو باشم.

شما چطور ؟

+ نوشته شده توسط دوستدار در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت 20:17 |

 بنام يگانه ي هستي بخش و با سلام .

اينجانب با توجه به شرايط خاصي كه در چند سال اخير داشته ام ، همه هفته و هر هفته چند بار ،  در سفر بين شهري و با انواع وسايل نقليه بوده ام و از اين سفرها خاطرات و تجربه هاي تلخ و شيرين زيادي رو بدست اورده ام .

از جمله وسايل نقليه اي كه تا حالا  سفر هايي رو  باهاشون داشته ام كاميونت ها و تر يلر ها بوده ، كه در اينجا به اين يكي دو مورد كه اخيرا برام اتفاق افتاد اشاره مي كنم :  اولي يه تريلر بود كه راننده ي ماشين ، شخصي آذري زبان و اهل اروميه بود شخصي با سلامت اخلاقي كامل و مهربان. برايم در طول مسير از خاطرات سفرهاي داخلي و خارجي اش ميگفت ( با چه صداقتي ). كشور هاي تركيه ، جمهوري آذربايجان ، جمهوري اسلامي پاكستان و ... . برايم از فازي كه از چاي ميگرفت گفت و دست و دل بازي هايش البته در مسير هم مشخص بود ( چايي ، آجيل ، نوعي حلواي محلي از مواردي بود كه اگر من نمي خوردم او ناراحت مي شد)

ادامه را در ادامه ی مطلب بخوانید.

مدرسه اي به نام جاده


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حکمت در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 17:48 |

 

شور عشق

 

عشق، شوري در نهاد ما نهاد   جان ما در بوته ي سودا نهاد

 

گفت و گويي در زبان ما فكند  جستجويي در درون ما نهاد

 

از خمستان جرعه اي بر خاك ريخت  جنبشي  در  آدم و حوا  نهاد

 

دم به دم در هر لباسي رخ نمود     لحظه لحظه جاي ديگر پا نهاد

 

چون نبود او را معين خانه اي    هر كجا جا ديد ، رخت آنجا نهاد

 

حسن را بر ديده ي خود جلوه داد   منتي  بر  عاشق  شيدا  نهاد

 

يك كرشمه كرد با خود ، آنچنانك    فتنه اي در پير و در برنا نهاد

 

تا  تماشاي  وصال  خود كند    نور خود در ديده ي بينا نهاد

 

تا  كمال  علم  او  ظاهر  شود    اين همه اسرار بر صحرا نهاد

 

شور و غوغايي برآمد از جهان   حسن او چون دست در يغما نهاد

 

چون در آن غوغا عراقي را بديد   نام  او  سر  دفتر  غوغا  نهاد

 

فخرالدین عراقی

 

شور عشق

+ نوشته شده توسط حکمت در سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت 18:45 |
Molananews.com





Powered by WebGozar

Click for تهران, Iran Forecast

<