گفتم: چقدر خیابون سبز شده! چمن های همسایه روبرویی چقدر تازه هستند.
ششمین روز از ماه،
ششمین ماه ازسال...
گفتم: اما اون روز لرزیدن دلت از سرما نبود، شهریور تهران سرد نیست، تو هم ما رو گرفتی ها! رو راست باش. امروز دلت اون دل جوونی هات نیست...
گفتم: اما من این طور فکر نمی کنم. این همان حس غریب است، می شناسمش.
گفتم: من فکر می کنم وقتی که دلت خودشو با یه کسی و یا با یه چیزی میزون کنه این حالت بوجود میاد... حالا این میزونی بازم کار دستت داده.
گفتم: نه جنسش را می شناسم، سالهاست که با من آشناست، گاهی آرزویش را داشته ام و نمی آمد، گاهی هم ناخواسته در درونم بود.
گفتم: ما رو رنگ نکن، ما خودمون این کاره ایم.
گفتم: گاهی فکر می کنم بیش از آنچه که چشمان ما می بیند در دنیا رنگ وجود دارد.
گفتم: هوای خنک ساعت 6 صبح دلم را می لرزاند... همانند آن سالها.
ششمین ساعت صبح،ششمین روز از ماه،
ششمین ماه ازسال...
گفتم: اما اون روز لرزیدن دلت از سرما نبود، شهریور تهران سرد نیست، تو هم ما رو گرفتی ها! رو راست باش. امروز دلت اون دل جوونی هات نیست...
گفتم: اما من این طور فکر نمی کنم. این همان حس غریب است، می شناسمش.
گفتم: من فکر می کنم وقتی که دلت خودشو با یه کسی و یا با یه چیزی میزون کنه این حالت بوجود میاد... حالا این میزونی بازم کار دستت داده.
گفتم: نه جنسش را می شناسم، سالهاست که با من آشناست، گاهی آرزویش را داشته ام و نمی آمد، گاهی هم ناخواسته در درونم بود.
گفتم: ما رو رنگ نکن، ما خودمون این کاره ایم.
گفتم: گاهی فکر می کنم بیش از آنچه که چشمان ما می بیند در دنیا رنگ وجود دارد.
گفتم: ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است...
+ نوشته شده توسط مسافر در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 و ساعت
8:3 |




