تبليغاتX
گفتن آزاد



گفتم: سالی گذشت.

گفتم: تندتر از آنی بود که حسش کنی. درست مثل یک آمپول، اول و وسط و آخرش درد داشت، وسط هایش فکر می‌کنی هیچ وقت تمام نمی‌شود، اما همین که تمام شد دردش را فراموش می‌کنی.

گفتم: اما آمپول چند ثانیه‌ای بیشتر طول نمی‌کشد و تمام می‌شود. این بیشتر مثل یک سرم است. به دردش عادت می‌کنی. دیگر نمی‌فهمی که دردی داری،‌ قطره قطره مخدر درون شلنگ شفاف، در رگ هایت می‌رود و تو به قطره قطره‌اش نگاه می‌کنی. در خیالت متحیری که آن همه چیز چگونه در این رگ باریکت جاری خواهد شد. بیش از محل سوراخ دستت، نوک انگشتانت گزگز می‌کند. دردش را آنهایی که سرم زده‌اند می‌فهمند.

گفتم: اما سرم هم یک وقتی تمام می‌شود. این بیشتر مثل یک غده است. غده‌ای در درونت، دردی که آشنایت هست و "همه کرتن‌های دواچی" هم درمانی برایش ندارد. دردی که اگر روزی حسش نکنی دلت برایش تنگ می‌شود. سراغش را می‌گیری و گاهی تنها با کسی مثل فرهاد قسمتش می‌کنی. غده‌ای که گاهی در نوک انگشتانت است، گاهی در مغزت، گاهی در دلت و گاهی هم مثل الان در گلویت. غده ای که قرار نیست درمان بشود. باید با آن کنار بیایی و تحملش کنی، غده‌ای که  بزرگ نمی‌شود اما ازبین برو هم نیست. غده‌ای اندازه گردوهایی که از درخت خانه مادربزرگ می‌کندیم. غده‌ای اندازه پاک‌کن دورنگ کلاس اول دبستان. غده‌ای اندازه تیله‌های سبز و آبی شیشه‌ای. غده‌ای اندازه خرمالو‌های حیاط خانه...

گفتم: فکر درمانش هستی؟

گفتم: نه، فکر کنم به آن عادت کرده‌ام. دیگر برایم دردی ندارد. حسش می‌کنم و از این که هست خوشحالم. مثل یک اسکناس که ته جیبت یا توی کیفت نگه می‌داری تا روز مبادا خرجش کنی. اما هیچ گاه خرجش نمی‌کنی. از این که هست خوشحالی، به تو قدرت می‌دهد، گاهی آن را در می‌آوری، تای آن را باز می‌کنی و نگاهش می‌کنی و دوباره به سر جای اول برمی‌گردانی‌اش. و همیشه خوشحالی که آن را داری.

گفتم: کلاهی بچرخانی تو هم مثل دیگران فراموش می‌کنی که اصلاً همچنین اسکناسی داری.

گفتم: شما مرا نمی‌شناسید، من و فراموشی؟



Image is copyrighted to Peter Fitzpatrick

+ نوشته شده توسط مسافر در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 و ساعت 3:45 |



Mikis Theodorakis - State Of Siege


دوستی می‌گفت "دوره همه چیزهای بزرگ تمام شده". راست می‌گفت.

دیگر شاعر بزرگی نیست که از لرزیدن دلی بگوید، شاعران پیش پا افتاده زیاد هستند.

برای کارزار دیو سفید دیگر رستمی نیست.

دیگر مصدقی نیست تا برای آیندگان همتی بکند.

دیگر تختی‌ای نخواهد بود تا جوانمردی پیشه‌اش باشد.

و دیگر گل سرخی‌ای نیست تا در دادگاه، یک تنه و تا آخرین لحظه دست از مبارزه برندارد.



+ نوشته شده توسط مسافر در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 و ساعت 22:20 |

عشق کور است.

وقتی عاشق می‌شوی کور خواهی شد. دیگر نمی‌بینی معشوقت چیست، چه می‌اندیشد و چه می‌خواهد تنها خود خواهی‌ات تو را بدان ورطه می‌کشد که او را بخواهی. برخی این رخوت ترسناک بی‌خیال و بی تفکر را دوست دارند و تنها برای همین خلصه عجیب است که تن به عشق می‌دهند اما برخی کمی چاشنی عقل را با این افیون دلپذیر می‌آمیزند و لرزیدن دلشان با دانسته‌ها و تجربیات شان هم‌آوا می‌کنند.

تجربه به من نشان داده که مردم ما عاشق پیشه‌ترین مردم دنیا هستند. در پنج سالگی عاشق می‌شوند، در هشت سالگی دل می‌بازند، در چهارده سالگی مفتون هستند و در بیست سالگی شیدا. بزرگ‌تر که شدند عاشق‌پیشگی‌شان رنگ عوض می‌کند. یکی عاشق قدرت می‌شود، یکی پول می‌پرستد و دیگری دلباخته عنوان و مقام و منزلت. اما همه گی در عشق کورشان تا آنجا زیاده روی می‌کنند که دیگر آنچه که باید باشند نیستند. مسخ می‌شوند، نابود می‌شوند و هیچ گاه به آنچه که شایسته آن هستند نمی‌رسند.

بهترین‌شان در دام عشق سیاسی می‌افتند. عاشق سبک و سیاق و مسلکی، یا رهبری می‌شوند و بدون لحظه ای فکر به آن دل می‌سپارند. حال این فرد بارها و بارها مواضع خودش را اعلام می‌کند اما این عاشقان سینه چاک در وی آن چیزی را می‌بینند که خود می‌خواهند. آن چیزی را از سخنرانی می‌شنوند که در آرزوی شنیدنش هستند. هیچ گاه هم از این عاشقی درسی نمی‌آموزند. اگر این شاخه سیاسی با شکست مواجه شد کس دیگری را پیدا می‌کنند و باز هم عشق کورشان را خالصانه نثار می‌کنند.

و ما همچنان دوره می‌کنیم شب را و روز را، هنوز را...


+ نوشته شده توسط مسافر در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 و ساعت 22:21 |

بهترین شعر دنیا

  

آب آب

بابا آب بابا آب
آی باکلا آی بی کلا
دیونه کیه عاقل کیه
جونور کامل کیه
وایسته نیاربه عزتت خمارم
حوصله هیچ کسیو ندارم
کفر نمی گم سوال دارم
یه تریلی محال دارم
تازه داره حالیم میشه چیکارم
می چرخمو می چرخونم سیارم
تازه دیدم حرف حسابت منم
طلای نابت منم
تازه دیدم که دل دارم بستمش
راه دیدم نرفته بود رفتمش
جونه نشکفته رو رستمش
ویروس که بود حالیش نبود هستمش
جواب زنده بودنم مرگ نبود جون شما بود؟
مردن من مردن یک برگ نبود توروبه خدا بود؟
اون همه افسانه وافسون ولش؟
این دل پرخون ولش
دلهره گم کردن گدار مارون ولش؟
تماشای پرنده ها بالای کارون ولش؟
خیابونا،سوت زدنا،شبشبه بارون ولش؟
دیونه کیه عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟
گفتی بیا زندگی خیلی زیباست دویدم
چشم برام فرستادی تا ببینم که دیدم
پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه؟
کنار این جوب رون معناش چیه؟
این همه راز،این همه رمز
این همه سرواسرار معماست
آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟ نه والا
ماتو پریشونم کنی که چی بشه ؟ نه به الله
پریشونت نبودم؟
من حیرونت نبودم؟
تازه داشم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه
اتم تو دنیای خودش حریف صدتا رستمه
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه
انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه
چشمای من آهن زنجیر شدن
حلقه ای از حلقه زنجیر شدن
عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم
چشم منو انجیرتو بنازم
دیونه کیه عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟


+ نوشته شده توسط مسافر در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 و ساعت 22:49 |



دلم باز تنگ روز هایی است که هیچ وقت نداشته‌ایم.  دلم باز تنگ جمعه شب هاست و در آرزوی عمق چشمه زلالی هستم. دلم می‌خواهد کسی  بهار را برایم تعریف کند. تمام شکوفه‌ها را برایم بگوید. اما چند روزی است گلرویی در گوشم می‌گوید:

حالا دیگه‌ رو دیوار چیزی‌ نمونده‌ باقی‌ ،
جز آگهی‌ِ مرگ‌ِ هم‌کوچه‌های‌ یاغی‌ !
هم کوچه های یاغی !
هم کوچه های یاغی !
چیزی نمونده باقی !
چیزی نمونده باقی



+ نوشته شده توسط مسافر در شنبه سیزدهم تیر 1388 و ساعت 8:45 |



By Raja Mattar

Cry my beloved country
Cry for my non-existent childhood
Cry for my stolen youth
Cry for my uprooted olive trees
Cry for my village which lost its name
Cry for the maimed children
Cry for the widowed mothers
And cry for the raped land.
A land I tended with my tears

Yes, cry, as I am crying
For non-caring kin
Yes, cry as I am crying
For non-caring humanity
Cry because I stopped crying
I have no more tears to spare
I need them for my children's graves
They will not come back alive
They think their blood will bring back the olive trees
They think that their blood will wipe out the infamy
Of kin who did not raise a finger
Of humanity which did not utter a word
To protect my olive trees


مویه کن سرزمین محبوبم (1)

مویه کن برای کودکی‌ای که هرگز نداشته‌ام

مویه کن برای جوانی به یغما رفته‌ام

مویه کن برای درختان زیتون ریشه کن شده ام

مویه کن برای بی نام و نشان روستایم

مویه کن برای کودکان معلول

مویه کن برای مادران بیوه

و مویه کن برای خاکی که به آن تجاوز شده است

خاکی که با اشک‌هایم تیمارش می نمودم

‌‌

آری گریه کن، همان گونه که من می گریم

برای کسانی که کسی نگرانشان نیست

آری گریه کن، همان گونه که من می گریم

برای انسانیتی که کسی به فکرش نیست.

گریه کن زیرا من از گریه کردن دست شسته ام

اشک دیگری برایم نمانده

اشک های باقی مانده‌ام، برای گور فرزندانم است

آنها زنده باز نخواهند گشت

تصور می‌کنند، خونشان، درختان زیتون را باز خواهد گردانید

تصور می‌کنند، خونشان رسوایی را،

از کسانی که مشتی به آسمان بلند نکردند،

از انسانیتی که کلامی بر زبان نیاورد

برای حفاظت از درختان زیتونم

خواهد زدود.


(1)  ترجمه عنوان این شعر وامدار آقای نادر ابراهیمی است .

http://www.7sang.com/mag/2007/04/20/book-nader_ebrahimi_barekati.php

+ نوشته شده توسط مسافر در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 و ساعت 10:59 |




به کجا رسیده ایم؟

پری‌مان ترسان و لرزان گیسوان شانه می‌زند.

درخت بید‌مان تنهاست، اما شاد و پر امید چشم به راه ستاره ای است.

همه ما، عمو یادگارهایی دل چرکین‌ایم و ناآگاه از هشیاری و مستی‌...

 

اما خوشحالم که "آخرش یه شب ماه می‌آد بیرون..."

 

 

با یاد ف.مهراد
+ نوشته شده توسط مسافر در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:29 |


بعضی ها فکر می کنند که خودشان، تفکراتشان، خواسته ها و آرزو هایشان تنها چیز های ثابت دنیا هستند. آنها همه چیز را با این مقدار های ثابت می سنجند و فکر می کنند اگر چیزی با این معیار ها جور در نیامد ارزش ندارد.

اما متاسفانه باید بگویم کم کم دارم به این نتیجه می رسم که تنها چیزی که در این دنیا ثبات ندارد همان خود آدمی است. سنگ همان سنگ باقی میماند. درخت همان درخت است و آب همیشه آبی است.



+ نوشته شده توسط مسافر در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 4:42 |
گفتم: چقدر خیابون سبز شده! چمن های همسایه روبرویی چقدر تازه هستند.

گفتم: هوای خنک ساعت 6 صبح دلم را می لرزاند... همانند آن سالها.

ششمین ساعت صبح،
ششمین روز از ماه،
ششمین ماه ازسال...
گفتم: اما اون روز لرزیدن دلت از سرما نبود، شهریور تهران سرد نیست، تو هم ما رو گرفتی ها!  رو راست باش. امروز دلت اون دل جوونی هات نیست...
گفتم: اما من این طور فکر نمی کنم. این همان حس غریب است، می شناسمش.
گفتم: من فکر می کنم وقتی که دلت خودشو با یه کسی و یا با یه چیزی میزون کنه این حالت بوجود میاد... حالا این میزونی بازم کار دستت داده.
گفتم: نه جنسش را می شناسم، سالهاست که با من آشناست، گاهی آرزویش را داشته ام و نمی آمد، گاهی هم ناخواسته در درونم بود.
گفتم: ما رو رنگ نکن، ما خودمون این کاره ایم.
گفتم: گاهی فکر می کنم بیش از آنچه که چشمان ما می بیند در دنیا رنگ وجود دارد.

گفتم: ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است...



+ نوشته شده توسط مسافر در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 و ساعت 8:3 |
به صحرا شدم، عشق باريده بود، و زمين تر شده
چنان كه پاي مرد به گلزار فرو شود،
پاي من به عشق فرو مي شد.

بايزيد بسطامي

عکس: مهدی عارفی

+ نوشته شده توسط مسافر در دوشنبه سی ام دی 1387 و ساعت 10:56 |
 

انديشيدن
در سکوت.

آن که مي‌انديشد
به‌ناچار دَم فرومي‌بندد

اما آن‌گاه که زمانه
 
  زخم‌خورده و معصوم
 
  به شهادت‌اش طلبد

به هزار زبان سخن خواهد گفت.
 
 
۲۱ آذر ۱۳۰۴  تهران - ۲ مرداد ۱۳۷۹ فردیس کرج

 

 


+ نوشته شده توسط مسافر در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 و ساعت 11:41 |
دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علف هاش
خوب اگه خوب، بد اگه بد، مرده دلای آدماش
دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی می تونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه؟

 

فریدون فروغی (۱۳۲۹-۱۳۸۰)

یار دبستانی

+ نوشته شده توسط مسافر در شنبه شانزدهم آذر 1387 و ساعت 8:29 |

من رفتم .


منزل اول سفر من دوازده، سیزده هزار کیلومتر با آغاز سفر فاصله داشت.  اندازه نیمی از کره خاکی رفتم. آنقدر رفتم که روز شد، زمانی که در خانه شب بود...


اینجا که هستم دیگر تکلیفم با خورشید مشخص است. همیشه می دانم کجاست. روز ها بالای سر من است و شب ها آن سو که از آنجا آمده ام.

اما ماه کمی موذی گری می کند. گاهی نیست، گاهی هست، گاهی دزدیده نگاهی می کند و می رود. اما خورشید همیشه با من مهربان است. خصوصاً در این دیار که مهربانی اش بی مهابا دامنگیر همه است. خورشید اینجا بر گونه های مردان و گیسوان دخترکان دست نوازش همیشگی دارد.

نمی دانم منزل های بعدی سفر من  چگونه خواهند بود. اما مطمئن هستم که منزل های بسیاری در پیش دارم.


+ نوشته شده توسط مسافر در شنبه بیستم مهر 1387 و ساعت 22:35 |
 

 

حصیر های نازک را با صدای پیچک و شمشاد می بافند

با عصر و اطلسی...

و تابستان خلاصه ای از این همه است.

من با دوچرخه های کودکی ام، خورشید روزها را

که دیوانه وار می چرخند، پا می زنم

و از سراشیب عصر تابستان

دیوانه وار میگذرم.

ناگهان، پشت حصیر نازکی از شمشاد،

تابستان آهسته می شود

وقتی تو می گذری...

 

شاعر: ؟

+ نوشته شده توسط مسافر در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 و ساعت 17:4 |

 

آزادی رایگان نیست.

 

نوشته ی سنگ یادبود سربازان جنگ. (Washington DC)

+ نوشته شده توسط مسافر در دوشنبه هفدهم تیر 1387 و ساعت 1:7 |

You must be the change you want to see in the world.

اگر آرزوی دگرگونی دنیا را داری، باید آن را از خودت آغاز کنی.

 

 ماهاتما گاندی

 

+ نوشته شده توسط مسافر در سه شنبه چهارم تیر 1387 و ساعت 23:48 |

چرا نمی‌توانی پرواز کنی 

جون بائز، دهه هاست که به عنوان شاعر و ترانه سرای انقلابی و ضد جنگ شناخته می شود. ترانه «دونا دونا» روایت جون بائز از آزادی است. او داستانی کودکانه را برای این ترانه زیبا برگزیده.

لینک دانلود ترانه

ترجمه ابراهیم نبوی


 

در یک واگن بارکشی که به سوی بازار می‌رود
گوساله‌ای است با چشمان غم‌زده
بالای سر او در آسمان
پرستویی به نرمی بال می‌زند

چگونه بادها می‌خندند، با همه نیروی‌شان
می‌خندند و می‌خندند در تمام روز
و نیمی از شب تابستان

کشاورز گفت: «دیگر شکایت نکن
اصلا کی به تو گفته گوساله باشی؟
چرا بال نداری که پرواز کنی؟
مثل پرستو که سربلند و آزاد است...»

چگونه بادها می‌خندند، با همه نیروی‌شان
می‌خندند و می‌خندند در تمام روز
و نیمی از شب تابستان

گوساله‌ها به راحتی گرفتار می‌شوند و کشتار
و هرگز دلیلش را نمی‌فهمند
ولی هر کس که آزادی را ارج می‌نهد
مثل پرستو پرواز کردن را یاد می‌گیرد

چگونه بادها می‌خندند، با همه نیروی‌شان
می‌خندند و می‌خندند در تمام روز
و نیمی از شب تابستان

 

 

On a waggon bound for market
there`s a calf with a mournful eye.
High above him there`s a swallow,
winging swiftly through the sky.
How the winds are laughing,
they laugh with all their might.
Laugh and laugh the whole day through,
and half the summer`s night.
Donna, Donna, Donna, Donna; Donna, Donna, Donna, Don.
Donna, Donna, Donna, Donna; Donna, Donna, Donna, Don.

"Stop complaining!“ said the farmer,
Who told you a calf to be ?
Why don`t you have wings to fly with,
like the swallow so proud and free?“ 
How the winds are laughing,
they laugh with all their might.
Laugh and laugh the whole day through,
and half the summer`s night.
Donna, Donna, Donna, Donna; Donna, Donna, Donna, Don.
Donna, Donna, Donna, Donna; Donna, Donna, Donna, Don.

Calves are easily bound and slaughtered,
never knowing the reason why.
But whoever treasures freedom,
like the swallow has learned to fly.How the winds are laughing,
they laugh with all their might.
Laugh and laugh the whole day through,
and half the summer`s night.
Donna, Donna, Donna, Donna; Donna, Donna, Donna, Don.
Donna, Donna, Donna, Donna; Donna, Donna, Donna, Don.

 

 

+ نوشته شده توسط مسافر در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت 23:34 |

 

Image and video hosting by TinyPic

 

کسانی که آزادی واقعی را فدای امنیت موقت می نمایند، شایسته هیچ کدام نیستند.

 

+ نوشته شده توسط مسافر در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 22:56 |

 

به خانه مي رفت
با كيف
و با كلاهي كه بر هوا بود
چيزي دزديدي ؟
- مادرش پرسيد -
دعوا كردي باز؟
- پدرش گفت -
و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد
به دنبال آن چيز
كه در دل پنهان كرده بود
تنها مادربزرگش ديد
گل سرخي را، در دست فشرده كتاب هندسه اش
و خنديده بود

شعری از حسین پناهی

+ نوشته شده توسط مسافر در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:27 |

بيراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و مي کشيد
زين بعد همه عمرم را
بيراهه خواهم رفت

 

شعری از  حسین پناهی

+ نوشته شده توسط مسافر در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:12 |

 

 

تمام آنچه ندارم، نهاده خواهم رفت، پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت...

 اثری از آگیم سولای کاریکاتوریست اهل آلبانی

باتشکر از فروغ

+ نوشته شده توسط مسافر در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:47 |
اگرچه این مطلب برای همه ما تکراریه، اما مگه ما هر سال نوروز رو تکراری برگزار نمی کنیم؟

 

 

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو
بوی یاس جانماز ترمه ی مادربزرگ
با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تانخورده ی لای کتاب
با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم
بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی
با اینا زندگیمو سر می کنم، با اینا خستگیمو در میکنم
با اینا زمستونو سر می کنم، با اینا خستگیمو در میکنم...
 
 
 
+ نوشته شده توسط مسافر در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 23:28 |
اگر چیزی احمقانه باشد،حتی اگر 50 میلیون نفر به آن اعتقاد داشته باشند، آن چیز همچنان احمقانه است.

آناتول فرانس

+ نوشته شده توسط مسافر در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 16:14 |

زمستون --افشین مقدم--

زمستون - طالقان - علیرضا فرشاد

 

 باتشکر از وبسایت IRANOLD

عکس: علیرضا فرشاد

+ نوشته شده توسط مسافر در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 22:16 |
+ نوشته شده توسط مسافر در شنبه پانزدهم دی 1386 و ساعت 20:2 |

 

                        

                               

 

قطار رفت

تو رفتی

      تمام ایستگاه رفت

چقدر دل تنگ توام

و چه تقدیر غمناکی که من

                       سال های سال، در انتظار باز دیدن ات

کنار قطار های رفته بایستم

                    و همچنان به نر ده های ایستگاه نمانده

تکیه بزنم ...

+ نوشته شده توسط مسافر در چهارشنبه پنجم دی 1386 و ساعت 23:43 |


- ده ، بیس، سی، چل، پنجا شص، هفتاد هشتاد نود صد ... بیام؟ بییییام؟

* کوچک که بودیم یادت هست که، بازی می کردیم، قایم باشک، قایم موشک، اسمش همینها بود، یادت هست؟ من سر می گذاشتم سینه دیوار و تو با خنده های نخودی ات می رفتی قایم شوی، من چشمهایم را می بستم و می شمردم، ده . بیس، ... و صدای خنده ات می آمد، .. بیام؟ آهسته می گفتی: - بیا، می آمدم دنبالت، پشت در، گوشه اتاق، لابه لای پتوها، زیر میز، باخنده ات نشانی ام می دادی، که بیایم، و می آمدم و می خندیدیم و چه شاد و بی خیال از آینده ...
حالا، من چشم هایم باز است، در دلم می شمارم، ثانیه ها را، و روزها را و ماه ها را و .. و تو می روی، خنده ات را نشانی نیست، رفتنت را می بینم اما، گم که میشوی دیگر، میدانم، پیدایت نخواهم کرد، خنده هامان را لولو خورد، روزهایمان را پیشی برد، قایم باشک این روزها بازی همه آدم هاست، شمردنش هست، چشم گذاشتنش هست، دیوارهای بلند سفیدش هست، جابرای قایم شدنش هم هست، اما، پیدا شدنش نیست، پیدا کردنش نیست، خنده هایش.. نیست .  با توام ... رفتی؟ ...

- ضمیمه : ترانه کودکانه با صدای فرهاد

برگرفته از وبلاگ سنجاق قفلی

+ نوشته شده توسط مسافر در شنبه یکم دی 1386 و ساعت 21:54 |

 
چند این شب و خاموشی؟ وقت است که برخیزم            وین آتش خندان را با صبح برانگیزم
گر سوختنم باید، افروختنم باید                                  ای عشق بزن در من، کز شعله نپرهیزم
صد دشت شقایق چشم، در خون دلم دارد                     تا خود به کجا آخر با خاک در آمیزم
چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان                      صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم
برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش                           وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم
چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم                          چون خشم رخ افزود در صاعقه آویزم
ای سایه! سحر خیزان دلواپس خورشیدند                    زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم
 

شعر از هوشنگ ابتهاج - (ه الف سایه)
طرح از توکا نیستانی
برگرفته از
وبلاگ زاویه
+ نوشته شده توسط مسافر در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 و ساعت 20:3 |
Molananews.com





Powered by WebGozar

Click for تهران, Iran Forecast

<