تبليغاتX
گفتن آزاد
و تنها سیل و خیل خستگی بود و فراموشی

و حتی در نگه مان نیز خاموشی...

+ نوشته شده توسط کوچکترین دانش آموز در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 و ساعت 0:48 |
سلام
 بقول عزیزی:

سخت است که زندگی خوبی نداشته باشی ،
ولی بخواهی پایان کار را خوب تمام کنی.

ان شاء الله هر جای دنیا که هستید زیر سایه امام زمان باشید.

یا علی
+ نوشته شده توسط کوچکترین دانش آموز در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:34 |

سلام

همچنان در میان ایمان و کفری عجیب ام.

دوستم! عزیز! جانم! باور کن در عجب این چنین گفتنت هستم که : خدایی نیست ... . در عجب از عزیزی چون تو که می گوید خدایی نیست و در همین انکارش خداوند نهفته است... . همان خدایی که خود را در همان ذکر یک " آه " می نامد و ابراهیم را بسبب آهی که همواره می کشید خلیل خود نامید و او را "اواه" خواند. دوستم ! اگر از جور نامردمی همه عالم آه بکشی ، آن آه خداست و عجب خدای قشنگی است.  آه... .

+ نوشته شده توسط کوچکترین دانش آموز در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 و ساعت 0:19 |

 الناس عبیدالدنیا و الدین لعق علی السنتهم یحوطونه ما درت معائشهم فاذا محصوا بالبلاء قل الدیانون

 

مردم برده دنیا هستند و دین لقلقه زبانشان بیش نیست. تازمانی که ضرری برای زندگیشهان ندارد بدنبال آن می روند. پس آن هنگام که هنگامه ابتلا فرا می رسد. دین داران کم اند.

امام حسین علیه السلام

 

  تحف العقول، ص 250 و مقتل الحسین، مقرم، ص 231 و مقتل الحسین خوارزمی، ص 237، و فی رحاب ائمةاهل البیت، ج 3، ص 101

 

حال احتمالاً عده ای به این می اندیشند که چگونه می توان از این کلام امام جاخالی داد و مثلاً گفت: مال آن زمان بوده و سندش چنین و چنان است و ... .

 

+ نوشته شده توسط کوچکترین دانش آموز در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت 14:45 |
سلام
گاهی به زیارت اهل قبور می روم. آنچنان آرام خفته اند که گویی هیچگاه نبوده اند.
به این می اندیشم که در این چند میلیارد سال عمر زمین ، این 60 سال و اندی عمری که برای آنها رقم خورده کاملاً قابل صرف نظر کردن است.

به این می اندیشم که چقدر بی مزه است اگر اینها که اینجا خفته اند ، آمده باشند و خورده باشند و کار کرده باشند و مرده باشند.
به این می اندیشم که آن بنده خدایی که روی سنگ قبر گرانیت سبزش که حتی یک خش هم ندارد نوشته شده مرحوم مهندس ... ، این لقب مهندس و سنگ گرانیت اینک چقدر بکار او آمده. خیلی مشتاقم بدانم.
به این می اندیشم که همین لحظه ای که دارم می نگارم و از عمر من می گذرد (شاید می سوزد) در آینده چه نقشی ایفا خواهد کرد.
و به این می اندیشم که چقدر این دنیا حقیر و پست و ناچیز بود اگر فقط در شکم و ... خلاصه می شد.
در این عالم چیزهای مهمتر از شکم هم وجود دارد.
+ نوشته شده توسط کوچکترین دانش آموز در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 8:42 |
سلام
مردن همین نزدیکی هاست . همین دور و برا. پشت در اتاق شخصی مان. خیلی دور نیست.
متوسط عمر انسان امروز 55 سال است که 20 سالش را خوابیم. 10 سالش را در طفولیت می گذرانیم و 15 سال آخر را دست بگریبان بیماری ( البته خدا نکند ، نوع انسانها را می گویم).
اگر خوش بین باشیم الباقی می ماند حدود 10 سال.
چقدر ارزش دارد این یک چشم بهم زدن؟
طول عمر کوتاه است. به فکر عرض آن باید بود!

+ نوشته شده توسط کوچکترین دانش آموز در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 10:21 |

سلام.

کسی را می شناسم که  برایش از اسرائیل و تروریسم دولتی اش می گفتم ،  واز آن که مخالفت با جنایت هایش خداوکیلی نه به اسلام ربطی دارد نه به سیاست که به انسانیت مربوط است. حمایتها و تعاریف عجیب و غریبی می کرد .کلاً صهیونیست ها را شرمنده کرده بود . آنها هم ایقدر انتظار سنگ تمام ندارند!

گذشت تا فاجعه قانا. برایش توضیح دادم که اردوگاه زنان و بچگان را با موشک هدایت شونده زده اند. می گفت : لابد حزب الله سلاح در آنجا مخفی کرده. بیشتر برایش توضیح دادم که بابام جان!  آنجا مقر سازمان ملل بوده و آنها اجازه چنین کاری را نمی دهند . فاجعه آمیز تر اینکه با هماهنگی قبلی زده اند چرا که نیم ساعت قبل از این حادثه کلیه کارکنان سازمان ملل آنجا را ترک کرده اند. حرفی نداشت رو به سفسطه آورد که بیا رأی بگیریم ببینیم چند نفر با تو موافقند و از این بازی ها  که دیگر بچه ها هم بلدند. مثل گربه ای شده بود که در یک کنج اتاق گیرش آورده باشند… .

آنهایی که برای کشته شدن یک سگ در این طرف دنیا ، کل عالم را با علم کردن حقوق حیوانات بهم می ریزند ، عجیب است که انگار مردم فلسطین را اصولاً  از نوع انسان نمی دانند.همان رفیق شفیق که ذکرش رفت، بعد از اینکه دیگر مفری نیافت به این شبه جمله اکتفا کرد که : بله من هم خیلی ناراحت شدم!

یک جمله تقدیم به دوستانی که شیفته دموکراسی آن هم از نوع لیبرال آن هستند عرض می کنم. در علم روز دنیا در نظریه های تحلیل سیستم یکی از مهمترین تئوریها نظریه مبتنی بر هدف یا MBO است . این نظر توسط آقای پیتر دراکر نظریه پرداز مشهور درزمینه مدیریت ارائه شده است.  این نوع تحلیل، خروجی را بررسی می کند . اگر بقاعده بود که حکایت از خوب کار کردن سیستم دارد و اگر نه باید بازنگری کرد.

این وضعیت امروز حاکم بر غزه ، خروجی دستگاه حاکمه آمریکا و اسرائیل و اتفاقاً حاصل از لیبرال دموکراسی است. دولت آمریکا خروجی یک لیبرال دموکراسی است و این هم نتیجه اش. همین دیشب  آمریکا مانع از تصویب یک قطع نامه غیرالزام آور علیه اسرائیل در شورای امنیت شد. در همان جلسه نخست وزیر اسرائیل با پررویی اعلام کرده که ما به سرکوب ادامه خواهیم داد. این وضعیت جهان امروز است!

اینکه دولت اسرائیل رأساً به ترور رهبران فلسطینی اقدام می کند اصلاً ترور محسوب نمی شود وبشر فلسطینی حقی ندارد. اما اینکه کسی از سرزمینش  دفاع کند تروریسم و حمایت از آن حمایت از تروریسم محسوب می شود.

چقدر از این گوسفند انگاری جهان خسته شده ام ... .
+ نوشته شده توسط کوچکترین دانش آموز در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 و ساعت 14:48 |
سلام

امشب میهمان دسته جات و طبل و سنج و خلاصه میهمان خیمه امام حسین بودیم. من همیشه عاشق آن بچه های کوچکی بوده ام که در انتهای دسته ها هر جور که می خواهند همراهی می کنند . انگار تمام معصومیت بشریت  را به یکایکشان داده اند که  بدوش بکشند و به مقصد برسانند. امشب شاید برای اولین بار به آن گوسفندی که آماده قربانی شدن بود غبطه خوردم . به این می اندیشیدم که این چهارپا به یک درد دفتر و دستک حضرت اباعبدالله خورد. من که قبلاً گفتم بدرد بازیافت هم نمی خورم. چه رسد به خدمتی که از من برای حضرتش سربزند. امشب سور تکمیل بود. دیگر همه می دانند که این قضایا میهمانی ابا عبدالله است . همچین شیک و پیک می آید که انگار به عروسی می روند. این قابلیت دستگاه ابی عبدالله است که همه در آن گرد هم می آیند.

رفیق! دنیا می گذرد. می آیند و می روند . محرم ها و دهه ها . یکی پس از دیگری. نسبت ما با اهل بیت چیست؟ اهل بیت برای ما به یک بیمه گر تبدیل شده اند؛ بیمه حضرت عباس و... . یا یک بهانه جهت تازه شدن دیدارها و برگزاری یک مدل اسلامی هالوین و مراسماتی از این دست؟! و یا یک سری پزشک حاذق که هر گاه تمام مسیر پزشکی طی شد و دوا و درمان نتیجه نداد بسراغشان برویم و شفا بگیریم؟

همه آنچه که گفتم اختصاصی به من و تو بچه شیعه ندارد . حقیر آنقدر غیر مسلمان سراغ دارم که شفا گرفته اند و یا مسلمان نیستند ولی روی ماشینشان بیمه ابالفضل را نوشته اند.

من و تو بچه شیعه چه نسبتی با اهل بیت داریم. قبلی ها که از کرم اهل بیت است و اختصاصی به ما ندارد.

 این همان چیزی است که در معرفت دینی بصورت نقطه چین باقی مانده و بازگو نمی شود و عاقبتش هم می شود جمع بین عزاداری امام حسین و انجام هزار و یک حرام شرعی دیگر.

می دانی آن نسبت چیست؟

+ نوشته شده توسط کوچکترین دانش آموز در شنبه بیست و نهم دی 1386 و ساعت 1:35 |

سلام

گاهی اوقات می اندیشم هدف از این کار کردن برای خوردن و خوردن برای کارکردن چیست؟ فکر می کنم اگر یک مفهوم بیرون از این چرخه دیوانه کننده ، نخواهد آن را معنا کند ، ادامه این خوردن و کار کردن به چه کار می آید؟

از کودکی به من آموخته اند که آن مفهوم بیرونی را خدا صدا کنم. بعدها کسی گفت که خدا در همه چیز هست ولی هیچ چیز نیست. در یک حیوان هست ولی او نیست... .

بقول دوست عزیزی گاهی فکر می کنم بدرد بازیافت هم نمی خورم. گاهی از همه و همه ناامید می شوم . مهمتر از همه از خودم. گاهی می اندیشم خدا از براه انداختن این بازی برنده ،بازنده میان خودش و من در پی چیست؟ گاهی به سکوت می اندیشم . گاهی به فریاد. گاهی به یک دانگی اش می اندیشم . گاهی به کثرت خدایی که عالم را پر کرده . از پروانه تا ... . گاهی به کفر گاهی به ایمان. بدنبال راهی و یا جایی و یا کسی. حیرانم. نمی دانم . من چه دانم... .

حسین جان ! شاید فاش گفتن از تو در مقالی که کفر ورزیدن هم آزاد است ، ناصواب باشد.

اما تو بهتر میدانی گهگاهی مانند بچگی هایم که مادرم را در بازار گم می کردم می شوم. و آن لحظه فقط صدایی است از دوردست مانند صدای سنج و دمام و عده سیه پوش و سنگی که پیاپی بر شیشه اشک می نشیند. از تو کار بر می آید . یک فکری بکن... .

+ نوشته شده توسط کوچکترین دانش آموز در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 و ساعت 9:58 |
سلام

حس کردم نمک نشناسی است از سوی کسی که بمحض ورود به این عالم خاک، پیراهن مشکی اربابش را بر تنش کرده اند(بواسطه اینکه در دهه محرم بدنیا آمده)، مجالی داشته باشد و چیزی از ارباب نگوید و نامش را نبرد.

رفیق! تا بحال اندیشیده ای که چرا همه چیز در عالم حول محور حسین معنا می شود ؛ همه و همه از روز ازل حسین را بشارت داده اند که کشتی نجاتی خواهد آمد و پیشینیان عرض ارادت خود را پیش کش کرده اند و معاصرینش در حد وسع پیش کشی تقدیمش کرده اند و آیندگان بعد از او بنوعی بدنبال مدال افتخار نوکری او هستند؟

جایی می دیدم آن هنگام که به زکریای نبی بشارت یحیی فرزندش را دادند ، همان موقع قصه حسین را برایش واگویه کردند همان قصه ای که برای آدم ابوالبشر هم ابتدائاً گفته شد و همو بواسطه اشک بر همان، خطایش بخشیده شد. نقل است زکریای نبی بعد از شنیدن سرگذشت حسین سه روز بغض کرد و از خانه بیرون نیامد و از خدا خواست فرزندش یحیی مانند فرزند پیامبر آخرالزمان، شهید از دنیا برود.

رفیق! هر بزرگی را در عالم دیدم ، تمام مساعی اش عرض ارادت به حسین علیه السلام بوده ، و حتی خود اهل بیت از رسول الله تا حضرت بقیه الله این گونه بوه اند. مجال بازگوی آن نیست والا نمونه می آوردم.

براستی مگر حسین برای خداوند چکار کرده که خدا اینگونه به او و متمسکین به او عزت داده؟

خدا بخواهد و ما هم در این ایام دستی به این کشتی نجات بگیریم.

یا علی

یا حسین (ع)

 

+ نوشته شده توسط کوچکترین دانش آموز در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 14:59 |
سلام

دوستی عزیز دارم که قدرش را گران می دارم و در التفاتی که به نوشته این حقیر داشته ، چند سطری نگاشته . آنقدر فاخر و منین است که با اجازه اش در یک پست می آورم. شاید بقیه هم به بهجت درونی من برسند. ضمناً وبلاگی دارد این دوست ما بسیار گران سنگ و وزین که دراینجا می توانید ببینید.


"مدرسه براي من الان، مانند يك گذشته ساكت و پرتوقع نيست. توقع اين‌كه هر چند وقت يك‌بار بروم و به او (كه تنها در گوشه دفترچه‌هاي خاطرات نوشته نشده‌ام تكيده است) سر بزنم. برايش چايي بريزم، حالش را بپرسم، خوش و بشي كنم و يك‌دفعه همراهم زنگ بخورد و رشته تمام اين خلوت‌ها و خاطره‌ها را پاره كند. نه او از من توقعي ندارد.
گذشته براي من الان، مانند رفيق خوب يا بدي است كه در هر گذري كه مي‌رسم و از خستگي مي‌نشينم، به من از آن‌چه كرده‌ام خبر مي‌دهد. بعد از گذشت اين همه حادثه در زندگي‌ام، تهران و خمين و كرمانشاه و اصفهان و شيراز و مسجدسليمان (همان‌جا كه يك بار مرا از كام عزراييل بيرون كشيدند) و دوباره تهران، ذهني خالي دارم. انگار خاطره‌ها در درون من با هم سر جنگ دارند و يا يكي مانند كوسه‌اي گرسنه بقيه را خورده است و حالا كه بزرگ و قوي شده به سراغ من آمده. خاطرات من با من سر جنگ دارند.
من زندگي كوتاهي داشته‌ام. اما بلندترين خاطره‌هايم (كه الان در شكم كوسه‌اي با هم متحد شدند) از آن دوران مدرسه است. زماني كه مبصر بودم، يا شاگرد اول، يا عضو گروه سرود و يا مسؤول روزنامه ديواري، در تيم فوتبال كلاس و يا شرترين و پرسروصداترين و حتا گاه ساكت‌ترين.
مدرسه نيمي از عمر من است. من در مدرسه معلم داشتم اما اكنون، منم و هجمه تنهايي‌ها"

+ نوشته شده توسط کوچکترین دانش آموز در سه شنبه یازدهم دی 1386 و ساعت 16:59 |

سلام

خوزستان برای بعضی  صندوقچه خاطرات تلخ و شیرینی است که هر ازچند گاهی  مٍن باب یاد ایام سرٌکی به آن می کشند و یادی از آن می کنند.

می شناسم  کسانی را که یکی دو سالی (و حتی نه به بهانه جنگ بلکه بعد از آن) به این خطه آمدند و اکنون چنان با شیفتگی آز آن دیار یاد می کنند که شاید نسبت به موطن خود چونان نباشند.

رفیق! خودت را جای کسی ببین که موطنش خوزستان است. از آن خاک تفتیده و مردمی یه خون گرمی همان خاک (شاید هم گرمتر) که انسان گه گاه در مقابل عظمت آنها واقعاً کم می آورد. کسانی که جمله  " خرمشهر آزاد شد" و یا" دشمن در پنج کیلومتری اهواز است " را جوری دیگر می فهمند. کسانی که منطقه "کوت شیخ" خرمشهر برایشان نام یک منطقه در خرمشهر نیست. خانه اش است که در قفس دشمن گرفتار شده و خرمشهر ، شهری که نامردی راه نفسش را سد کرده .

چند روزی اهواز بودم و تو می دانی که این آب و خاک چقدر به من حیات می بخشد. شهری که گویی در و دیوار آن متعلق به خودم است . بنام من سند زده اند و مردمی که انگار همه فامیل و آشنا هستند. قطار که وارد حریم خوزستان می شود ،حس می کنی. همه چیز را ، هر آنچه که گفته اند و حتی هر آنچه که ناگفته ماند و باید ببینی. ایستگاه شوش ، هفت تپه ، دوکوهه ، اندیمشک ،نظامه، اهواز ... .این ریل و این قطار مرا به تونل خاطراتم می برد.

«قطار رفت.

تو رفتی.

تمام ایستگاه رفت...»

رفیق! تو نیز دیده ای. واگویه کن.

 

+ نوشته شده توسط کوچکترین دانش آموز در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 12:14 |

سلام

کوچکتر که بودم یعنی آن ازمنه ای که هنوز مدرسه رو نبودم رویای آموختن دانش در سرم بود . بچه های یکی دو سال بزرگتر را با نگاهی حسرت آلوده می نگریستم که آیا شود روزی من نیز زی دانش آموختن را به تن کنم؟ قاعدتاً این چرخ گشت و گذشت و در دبستان ،راهنمایی را آرزو کردم و در راهنمایی دبیرستان و در آن دانشگاه را.

اما امروزم از قراری دیگر است.

چه روزها و آنات که بی رحم می گذرد و من در جای جای آن خود را در کسوت دانش آموزی کوچک با سری تراشیده و با مظلومیتی به وسعت همه عالم آرزو می کنم و شاید کسی باورش نشود که بعضاً خودم را در آن شکل می بینم. دلتنگ هیاهوی کودکی گم شده ام هستم. کلاس پنجاه نفری بدون پنکه ، معلمانی عاشق ، مدادی کثیف و شکسته و تنبیه و هراس از چیزی که هیچ موقع نفهمیدم چه بود...

حاضرم هرچه دارم برای بدست آوردن آنی از آن بدهم. ای کاش می شد...

 

+ نوشته شده توسط کوچکترین دانش آموز در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 8:5 |

( به بهانه دفن شهدای گمنام در دانشگاه صنعتی اصفهان)

 

سلام

یادم می آید جایی می خواندم یا میشنیدم که یک افسر ارتش کره بواسطه لگدی که به یک سرباز آمریکایی زده بود  در کشورش از او بعنوان اسوه یاد می شود.جیپی که او سوار میشد به عنوان سنبل مقاوت و دفاع نگهداری میشود و مورد احترام است.

جایی دیگر می خواندم (یا باز میشنیدم) دانش آموزان در بعض مدارس آلمان پیش از شروع درس هر روز ابتدا به بنای یادبود کشتگان کشورشان ( فارغ از اینکه متجاوز بوده اند و ...)ادای احترام کرده و سپس به درس می پردازند.

رفیق! احتمالاً تو نیز در این مسیر با من هم نوایی که هر چه را بتوان انگ و برچسب زد ، عشق بازی شهیدان این مرز و بوم را نمی توان .

 آری ، می توان آنها که مانده اند و از آن قافله جامانده اند را همه جوره چزاند. می توان درهمه چیز تشکیک ایجاد کرد . می توان سعی کرد آن عشق بازی را با فرمول ها و معادلات رایج غرب تفسیر کرد و اتفاقاً جواب مد نظر خود را گرفت. اما دوستانی که نبودید یا اگر بودید نخواستید ببویید آن فضا را. با احترام به تفکر و حرمت فکر کردن شما (که نفس این عمل مقدس است)، اگر سایر مسائل را نمی پسندید ، لااقل رسم معرفت را فراموش نکنید.

یا علی

 

      

      

 

     

 

 

     

+ نوشته شده توسط کوچکترین دانش آموز در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 11:44 |

شاید بد نباشد یادی از روزهایی کرد که فراموش شدنی نیست ولی خیلی ها میلی به یاد آن ندارند. چطور می توان بیان کرد روزهایی را که هر صبح آن برای یک خانواده می توانست وداع آخرین باشد. همسر از بازگشت مرد خود اطمینان نداشت و مرد نیز همان. یادم نمی رود روزی را که طبق معمول هواپیماهای عراقی اهواز را نشانه رفته بودند و ما مهمانی از شهر دیگر داشتیم. و پدرم در آن شکستن شیشه ها و گریه بچه ها برای آنکه به آن غریبه در شهر ما دلداری بدهد دست در دست من به پشت بام رفتیم و من برای هواپیماهای عراقی دست تکان دادم! و عجیب حال نزار آن غریبه و استقامت آنانی که انگار برای این کار آفریده شده اند.

از چه بگویم ؟ از همسایه ای که تا دیروز مشتری دکان پدربزرگم بود و امروز موشکی مستقیماً و صرفاٌ به نیت فقط او روانه شده بود؟ از خوابیدن زیر میز از ترس آوار پس از موشک ، از شبی که شام عدسی داشتیم و سوخت و دیگر هیچ. از استقامتی به طول هشت سال و به عرض یک دنیا آسمان که عده ای فکر کردند که اگر از شهر خود، حتی زن و بچه خود را به بیرون ببرند نامردی است در حق آنانی که از این سو و آن سو برای نجات این شهر آمده اند . از بیگانگانی که رادیوهاشان را مکرر می شنیدیم و نامردی و نامردمی را به اعلا درجه رسانده بودند. و از خودیهایی که صد رحمت به همان بیگانه.  از دشمن بیرحم تا 5 کیلومتر آمده و از ترس نرسیدن گاز و مرگ از سرمای یک کودک 3 ساله. از مادری که چشمش که دلش برای دیدن برادر از رفته اش خشک شد و این یکی را مطمئنم یک عده اصلا درک نمی کنند. از پناه گاه هایی حیاط مدرسه و از بچه هایی که هر روز بکی شان در عم عزیری سیه پوش شده بود.

حرفهای شیک زدن و شنیدن کاری ندارد. تا صبح بخواهی حرفهای فانتزی همه پسند دارم برای گفتن و شنیدن. ولی  سربسته یک جمله و بس:

ناز پرورده تنعم نبرد راه بدوست

                                     عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

میدانم اینها برای بعضی ها بغضی است فرو خفته و برای بعضی یک سری حرفهای فکاهی که میشود براحتی دور ریخت یا حداکثر یک دل سیر به آن خندید.

ولی این کودک کوچک ، کودکی اش را در آن کوچه ها و هیاهوی امواج رادیوها و در نامردی نامردان و در نبود بعضی دوستان گم کرد. و این کودک ، حاضر است تمام دنیا را بدهد حتی کودکی گم شده اش را تا بعضی که نبودند یا متوجه نشدند که چه آمد بر سر عده ای ،

بفهمند . همین!

 

+ نوشته شده توسط کوچکترین دانش آموز در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت 14:8 |
Molananews.com





Powered by WebGozar

Click for تهران, Iran Forecast

<