تبليغاتX
گفتن آزاد

بانی "گفتن آزاد" شاکی شد که چرا نمی نویسم...... شاید هم حق داشت ! و شاید خبر نداره خیلی وقته من خودمم رو هم فراموش کرده ام تا چه رسد به نوشتن، خواندن، ...و هرچیز دیگر که نشان از بودن است و شاید به خاطرم آورد که کمی باشم شاید بمانم! نه ؟

القصه !... میرم سراغ دفتر قدیمی ام و یکی از نوشته ها رو که به جرات می تونم بیشتر از همه آنهای دیگه دوستش دارم اینجا می آورم بلکه رئیس این دفتر گله اش لختی فراموشش شود، شاید.....!

ارمغان

خانه ای خواهم ساخت

که در آن پنجره ها رو به افق باز شوند ،

نور مهتاب که از سقف فلک می بارد ، ره بيابد که در آن زمزمه آغاز کند ،

باد آنگاه که از سينه کوه بر در و بامش بوزد ، رقص کنان شور و طرب ساز کند ،

خانه ای می خواهم ؛ دروديواروحصارش

 فارغ از رونق رنگ ، پنجه در پنجه به يک حلقه درآيند وبخوانند،

غزل پاکترين مأمن تنهائی را ، ........، گوئی آغوش دلی !

خانه ای خواهم ساخت !

نقش ديوار؛ قاب عکسی ، جرس قافله خاطره ها ، روزن روشنی ازدورترين حادثه ها !

آن طرف ، باغچه ای پر ز گل خاطر يار ، آن مه بسته نگار !

روی ايوان ؛

شمعدانی به طرب ، صد ف سينه خود منزل شبنم خواند ،

ماهی و تنگ بلور ،  مژده  رفتن سرما  و زمستان  آرد ،

قالی قرمز پرنقش و نگار، يادگاری بس غريب ؛ هر گره زخمه زند دردل وی ،

تاربه رقص آرد وپود ، نغمه ای ساز کند ، بانگ برآرد؛

که چه زود ، قصه هرشب دلتنگی مادر گم شد !!!؟       

خانه ای خواهم ساخت !

خانه ای ، مأمنی  يا خيالی که در آن روح يخ بسته من ، آب شود ؛ آزاد شود !

اما ، خانه ام بی تو،........  سرد است !

ماهی قرمز آن تنگ بلور ، همچنان چشم به راه ست ، دلتنگ ست !

سر به ديوار بلورين دلم می کوبد ،

.....و تو را می جويد !

+ نوشته شده توسط محمد فائق در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 و ساعت 1:6 |

دخترک ِ آفتاب !

دخترک ِ مهر !

طلسم از سایه ها برگیر ! لب بگشای !

کوچه های خسته این شهر

از زمستانی هزاران ساله می آیند ....

همچو من ، تنها و سردرگم

سر به راهی بی نشان دارند .

خدا را ! ... تو دیگر ساز ِ بی مهری مزن!

گره بگشاي از گيسو !

دمي بر شانه هاي سرد و رنجورش ،

ـ به دلجوئی ـ پريشان كن !

.....

دخترک ! حاشا مکن ! بنگر!

زمستان، بار دیگردرکمین ست !

تیغ می ساید به سنگِ دل ،...

درنگت چيست ؟ لب بگشاي !

+ نوشته شده توسط محمد فائق در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:22 |
بیکران ِزندگی

 

درزلال ِ یک شب ِ بیدار،

بانسیم ِ شوق می رقصید ،

زلفِ شب، بردامن پراختر مهتاب .

نای هستی، با گُهرباران دشت ِ راز،

نغمه ای ازنورسرمی داد،

بانگ می زد:

زندگی ، این رمزِ بی انجام ،

تا که شوقی هست وماهی هست،

ذره های مهر را پرنورمی دارد...

ذره های مهر را پرنورمی دارد...

ذره های مهر را پرنورمی دارد... !

+ نوشته شده توسط محمد فائق در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 و ساعت 23:47 |
به جرم ِ" زندگی "

در چند قدمی بهار،

در همان حوالی کربلا ،

در قمارِ بی انجام ِ خداوندان زمین ، دوراز چشم خدا ،

تازی مستی ، برطبل سکوت میکوبید!

و به تیغ خاموشی می سپرد خیمه هر آن واژه که پناه داده بود زندگی را !

ترجمان ِ آب ، باد ، خاک  و آتش را ،

انسان را ، آزادی را ، وطن را و عشق را !

روز گنگی بود !

درضربان سهمگین نعره های سکوت ،

در نبض خسته واپسین سرفه های سرد ،

در تنگنای سایه وَهمی به وسعت خیال پرواز،

در التهابِ آرزوهای گم شده ی بیقرارترین سینه ها ،

در ضجّه های"انفال" ، در وَهم"هالوکاست" ، در تنهائی"صبرا و شتیلا"،

حلبچه ،

هراسان ، مأمنی می جست !

اما سکوت ،

در خیمه هر واژه ای خزیده بود !

دریغ ! دریغ !

+ نوشته شده توسط محمد فائق در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 و ساعت 23:20 |

گاهی اوقات تلنگری از ناکجاآباد ، رنگ و بوی همه چیز را برای لحظاتی تغییر می دهد. حالی دست می دهد دیگرگونه ! گوئی از جائی ، کسی که نمی دانیم کجاست و کیست بانگ برآورده و فرامیخواند ..... گاه یک موسیقی، گاه یک برخورد ، گاه جمله ای یا شعری ! .... مانند این تک بیت که امروز دیدم ، چه زنگی درکلام دارد !! چه زنگاری از دل میزداید !! .. :

سودای آن ساقی مرا     باقی همه آن ِ شما

+ نوشته شده توسط محمد فائق در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 و ساعت 11:19 |
بر هر ساقه ات ،  شش تبر کاشته اند

دریغ از رهنوردی ، کورسوئی..!

وطنم ! می ترسم !

چو دلم در مه غم گم شده ای !

+ نوشته شده توسط محمد فائق در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 18:19 |

افرا ..... روزها می گذرد

شاهکاردیگری از یل ِ نمایش ایران زمین ! که دریغا حرمان گریبانش را رها نمی کند تا رها سخن بگوید ، چرا که میدانند میفهمد ، میدانند حافظه اش هنوز یاریگر چگونه بودنش است ، می دانندنمی هراسد و می گوید هرآنچه را باید !

بهرام خان بیضائی را میگویم ! جمعه فرصتی دست داد که کار جدیدش را ببینم ، پیشکش کرده بود به ساحت عزیزی نوسفر ! به اکبر رادی ! .......... افرا حکایتی بود غریب اما دیرآشنا !

داستان دخترک بی پناهی که به حرمت سکوت کرد اما سکوت حرمتش را شکست ! داستان دلدادگی جوان ساده دلی که هیچگاه نتوانست آن جمله ممنوعه را ، آن زیباترین و دشوارترین کلام را ، آن سحرآمیزترین بیان را بر زبان بیاورد ! داستان آژانی که آنقدر خوب بود که هیچ خاصیتی نداشت ! داستان تازه به دوران رسیده ای که مبخواهد به زور نزول و تملق گذر از سنت به مدرنیته را در کسب و کارش تحقق بخشد ! داستان ارزیابی که همه کس را و همه چیز را از پس صفحه اقتصاد روزنامه میدید و محک میزد ! داستان اشراف زاده ای که تفرعن در خونش بود و عوام را مادام العمر رعیت میخواست ! داستان پسر عموئی که منجی ست ! ..... پسر عموئی که معشوق ست و عاشق پیشه ، پسر عموئی که برمیگردد چون افرا میخواهد !........ هزار نامه با نشانی معلوم فرستادیم و به مقصد نرسید اما نامه ای بی نشانی که دلی را در خود داشت به سرمنزل رسید ، وهنگامه ای نو رسید !

از بازی مثال زدنی مژده شمسائی ، حسن پورشیرازی، مرضیه برومند و مهرداد ضیائی ، ازصحنه آرائی ساده و بی تکلف ، از نور پردازی رمزگونه و شناور ، از گرافیک چیدمان بازیگرها در حرکات، جای گیریها و فیکس شدنهایشان به وجد می آمدم و تک جمله های کلیدی روایت لابلای دیالوگها که مثل الماس می درخشید ، هرآن مثل پتک روی سرم فرود می آمد : ..."وقتی چپ وراست هردو یک حرف را میزنند انتظارچه داری ؟".... " چرا امید واهی بدهم مگرجزین ست که سکوتی سرد حکمفرماست ؟"..... "گاه تنها یک گل رازقی ست که ما را به زندگی وصل میکند." ..."تاکی منتظر قهرمان بمانیم ، تاکی ؟؟"....

باخود می اندیشم : ما که میدانیم چه را نمیخواهیم ، اما آیا می دانیم چه را می خواهیم ؟ ... اگر بدانیم باید بخوانیمش ، بخواهیمش ! به راستی تا کی باید منتظر ستاره ای از آنسوی مرزها و کهکشانها باشیم ؟ .... آری ! آری! کسی می آید ! من هم یقین دارم ! اما نه ار دوردست ، ازهمین نزدیکی ها ، کسی که اهل همین حوالی ست ، اما آنقدر دلش صاف ست و رخش بی غش که گوئی "رنگ رخ باخته است ..." و دیده نمی شود !!!!! ..... نه ! او دیگری نیست ! نیست ! او توئی ! او منم ! همین تو ! همین من ! ...... ما ! ما ! ..............." روز وصل دوستداران یاد باد "

هنوز در گوشم پژواک دارد طنین آن دیالوگ آخر که پسرعمو به افرا گفت ، افرائی که میتواند سمبل یک زن ، سمبل یک مادر و سمبل میهن باشد :

"افرا ! تو خواستی ، من هم آمدم ! چون تو خواستی !"

یاد آن شعر ابتهاج افتادم :".... به سان رود که در نشیب دره سر به سنگ میزند رونده باش ، امید هیچ معجزی ز مرده نیست ، زنده باش !! "

+ نوشته شده توسط محمد فائق در شنبه ششم بهمن 1386 و ساعت 14:8 |

درعصری چنین پرشتاب ، در دورانی که هیچ قطعیتی نمی یابیم و همه چیز خاکستری ست بی شک هرآنچه گفتنی ست سئوال ست و هر پاسخی به آن خود سئوالی دیگر. حیران مانده ایم در نیمه ی راه !! می بینیم که نه آنچنان برآمده از عقل و منطقیم که ارسطو و افلاطون می پنداشتند ، نه آنچنان مرید دل و دلدار که مولانا می خواست و نه چنان لذت جو و بی قاعده که فروید می گفت... گرچه خود ملغمه ای هستیم از هرسه!!!! به تارهای ساز آن ربابی مست دلداده می مانیم در کوچه های تنگ و تاریک کهن ترین دیار جهان که هر آن به زخمه های زندگی به رقصی موهوم درمی آئیم. می جوئیم ، می بینیم ، می پرسیم و گهگاه گمان می کنیم دریافته ایم .... و همچنان راه  ادامه دارد. بی شک آنگاه که از پس هزاران فراز و فرود به مرتبتی رسیدیم که بی پرده خود را برانداز کنیم ، محک بزنیم ، ضعف و قوتمان را بپذیریم و فارغ از هرقانون جزمی و حکم قطعی بپذیریم که همه ی زندگی سعی و خطاست در راه رسیدن به " آنجا که نمیدانیم اما می خواهیم" و باور کنیم که هدف در طول راه ست وشاید نباید اندیشید به آنکه به کجا خواهیم رسید،آنگاه زمانه ی آنست که سخن هایمان شنیده شود وبه دل بنشیند که گفته اند :" اخلاص به چاک پیرهن نیست ، اینجا دل پاره می پسندند ."

درین کشاکش، دنیای مجازی حضوربسیار پررنگی یافته است.چرا؟ حضور درمقوله وبلاگ (به عنوان بخشی از دنیای مجازی) راه رفتن بر لبه پرتگاه ست، هرآن میتواند راه باشد یا بیراهه ! جان کلامش آزادوصریح گفتن ، صبورانه شنیدن ، بی غرض پرسیدن ، با هم اندیشیدن و در نهایت " فهمیدن " یا تلاش برای آنست، چراکه شوق فهمیدن "ازجنس دریافتن ست نه از وهم یافتن ". وبلاگ تیغ تیزی ست که گاه در دست طبیب است گاه بر کف آن تازی مست ...چراکه به وجود آورندگان نخستینش در تعریف آن هیچ محدودیتی برای آنچه در این فضا نوشته میشود قائل نبوده و نیستند ، این خود بزرگترین حسن و در عین حال بارزترین نقص آنست !!!! چرا اینهمه اقبال عمومی شامل حال این مقوله شده؟ وبلاگ مصداق عینی ذهن آدمی ست ، هرجائی میتواند برود ، هرچه میخواهد میتواند بپندارد ، هیچ خط قرمزی ندارد و هر چیزی را می تواند در بر داشته باشد  بی آنکه تبعاتی داشته باشد همچون ذهنی که از هزاران ، یکی را یر زبان می راند و جزخود وی کسی از آن خبر ندارد !! گوئی این دفتر دیجیتالی مصنوع نعل به نعلی ست از ذهن آدمی ، بی شک جذاب ست و دلفریب.

از آنجائیکه از پس هزاران بحث درکلام ، تقابل در پندار و ستیزه در کردار ، آدمی چاره ای جزین نیافته که دیگری را با هرآنچه میگوید و می پندارد و عمل می کند ، به شرط رعایت حریم دیگران ، تحمل کند . درین مصنوع شبیه سازی شده هم فرض برین ست که چنین شود تا تمرینی باشد در راه آن اتوپیای آرمانی نوع بشر .

 

مخلص کلام !

"گفتن آزاد" نگارنده های متعددی دارد که تلاش میکنند آزاد اندیش باشند ، بری از هتاکی و حرمت شکنی اند ، هزاران سئوال دارند که بیشتر از پاسخ خواستن به اندیشیدن به ماهیت آن دل بسته اند ، نوشته هایشان متنوع و خواندنی ست ،و ..... اما ایکاش ...

ایکاش درکنار دل گویه های دوستان ، موضوعهای خاصی به بحث عمومی کشیده شود.

ایکاش مطالب برای تامل بیشتر خواننده با فاصله زمانی دویاسه روز به روز شوند.

ایکاش نگارنده ها و خواننده ها درباب نوشته ها نظر بدهند هرچند که حس آنی یک لحظه باشد تا بحث گرمترشود.

ایکاش نگارنده هر مطلب درخصوص نظرات انتقادی دیگران درهمان بخش نظرات پاسخ بدهد.

ایکاش....

..

ایکاش هیچگاه ایکاش هایمان تمام نشود.

مخلص شما

محمدفائق

       

+ نوشته شده توسط محمد فائق در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 16:50 |
Molananews.com





Powered by WebGozar

Click for تهران, Iran Forecast

<