تبليغاتX
گفتن آزاد



گفتم: سالی گذشت.

گفتم: تندتر از آنی بود که حسش کنی. درست مثل یک آمپول، اول و وسط و آخرش درد داشت، وسط هایش فکر می‌کنی هیچ وقت تمام نمی‌شود، اما همین که تمام شد دردش را فراموش می‌کنی.

گفتم: اما آمپول چند ثانیه‌ای بیشتر طول نمی‌کشد و تمام می‌شود. این بیشتر مثل یک سرم است. به دردش عادت می‌کنی. دیگر نمی‌فهمی که دردی داری،‌ قطره قطره مخدر درون شلنگ شفاف، در رگ هایت می‌رود و تو به قطره قطره‌اش نگاه می‌کنی. در خیالت متحیری که آن همه چیز چگونه در این رگ باریکت جاری خواهد شد. بیش از محل سوراخ دستت، نوک انگشتانت گزگز می‌کند. دردش را آنهایی که سرم زده‌اند می‌فهمند.

گفتم: اما سرم هم یک وقتی تمام می‌شود. این بیشتر مثل یک غده است. غده‌ای در درونت، دردی که آشنایت هست و "همه کرتن‌های دواچی" هم درمانی برایش ندارد. دردی که اگر روزی حسش نکنی دلت برایش تنگ می‌شود. سراغش را می‌گیری و گاهی تنها با کسی مثل فرهاد قسمتش می‌کنی. غده‌ای که گاهی در نوک انگشتانت است، گاهی در مغزت، گاهی در دلت و گاهی هم مثل الان در گلویت. غده ای که قرار نیست درمان بشود. باید با آن کنار بیایی و تحملش کنی، غده‌ای که  بزرگ نمی‌شود اما ازبین برو هم نیست. غده‌ای اندازه گردوهایی که از درخت خانه مادربزرگ می‌کندیم. غده‌ای اندازه پاک‌کن دورنگ کلاس اول دبستان. غده‌ای اندازه تیله‌های سبز و آبی شیشه‌ای. غده‌ای اندازه خرمالو‌های حیاط خانه...

گفتم: فکر درمانش هستی؟

گفتم: نه، فکر کنم به آن عادت کرده‌ام. دیگر برایم دردی ندارد. حسش می‌کنم و از این که هست خوشحالم. مثل یک اسکناس که ته جیبت یا توی کیفت نگه می‌داری تا روز مبادا خرجش کنی. اما هیچ گاه خرجش نمی‌کنی. از این که هست خوشحالی، به تو قدرت می‌دهد، گاهی آن را در می‌آوری، تای آن را باز می‌کنی و نگاهش می‌کنی و دوباره به سر جای اول برمی‌گردانی‌اش. و همیشه خوشحالی که آن را داری.

گفتم: کلاهی بچرخانی تو هم مثل دیگران فراموش می‌کنی که اصلاً همچنین اسکناسی داری.

گفتم: شما مرا نمی‌شناسید، من و فراموشی؟



Image is copyrighted to Peter Fitzpatrick

+ نوشته شده توسط مسافر در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 و ساعت 3:45 |

سلام عزیزان و همراهان دیشب به قصد نگارش سه عنوان را مشخص کردم و از نزدیکترین فردم جهت انتخاب کمک خواستم .

ایشان هم مختصرا هر سه عنوان را وتو کرد که باعث شد  عملا و از بیخ  خودم را سانسور کنم . اما عناوین بدون ترتیب اینها بودند :

1-     خائنین و خادمین به کشور و اسلام چه کسانی هستند و اساسا تعریف خیانت و خدمت چیست ؟

2-     چگونه یک " کوچکترین " به " یک من " تبدیل می شود ؟

3-     بسیاری معتقدند " جهان به سوی معنویت و معنویت گرایی می رود . " با فرض صحت این گزاره " ایران " با شرایط اکنون و کمی گذشته اش در کجای این حرکت قرار دارد ؟

همین

+ نوشته شده توسط دوستدار در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 13:36 |



Mikis Theodorakis - State Of Siege


دوستی می‌گفت "دوره همه چیزهای بزرگ تمام شده". راست می‌گفت.

دیگر شاعر بزرگی نیست که از لرزیدن دلی بگوید، شاعران پیش پا افتاده زیاد هستند.

برای کارزار دیو سفید دیگر رستمی نیست.

دیگر مصدقی نیست تا برای آیندگان همتی بکند.

دیگر تختی‌ای نخواهد بود تا جوانمردی پیشه‌اش باشد.

و دیگر گل سرخی‌ای نیست تا در دادگاه، یک تنه و تا آخرین لحظه دست از مبارزه برندارد.



+ نوشته شده توسط مسافر در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 و ساعت 22:20 |
Molananews.com





Powered by WebGozar

Click for تهران, Iran Forecast

<