
عشق کور است.
وقتی عاشق میشوی کور خواهی شد. دیگر نمیبینی معشوقت چیست، چه میاندیشد و چه میخواهد تنها خود خواهیات تو را بدان ورطه میکشد که او را بخواهی. برخی این رخوت ترسناک بیخیال و بی تفکر را دوست دارند و تنها برای همین خلصه عجیب است که تن به عشق میدهند اما برخی کمی چاشنی عقل را با این افیون دلپذیر میآمیزند و لرزیدن دلشان با دانستهها و تجربیات شان همآوا میکنند.
تجربه به من نشان داده که مردم ما عاشق پیشهترین مردم دنیا هستند. در پنج سالگی عاشق میشوند، در هشت سالگی دل میبازند، در چهارده سالگی مفتون هستند و در بیست سالگی شیدا. بزرگتر که شدند عاشقپیشگیشان رنگ عوض میکند. یکی عاشق قدرت میشود، یکی پول میپرستد و دیگری دلباخته عنوان و مقام و منزلت. اما همه گی در عشق کورشان تا آنجا زیاده روی میکنند که دیگر آنچه که باید باشند نیستند. مسخ میشوند، نابود میشوند و هیچ گاه به آنچه که شایسته آن هستند نمیرسند.
بهترینشان در دام عشق سیاسی میافتند. عاشق سبک و سیاق و مسلکی، یا رهبری میشوند و بدون لحظه ای فکر به آن دل میسپارند. حال این فرد بارها و بارها مواضع خودش را اعلام میکند اما این عاشقان سینه چاک در وی آن چیزی را میبینند که خود میخواهند. آن چیزی را از سخنرانی میشنوند که در آرزوی شنیدنش هستند. هیچ گاه هم از این عاشقی درسی نمیآموزند. اگر این شاخه سیاسی با شکست مواجه شد کس دیگری را پیدا میکنند و باز هم عشق کورشان را خالصانه نثار میکنند.
و ما همچنان دوره میکنیم شب را و روز را، هنوز را...




