تبليغاتX
گفتن آزاد
و تنها سیل و خیل خستگی بود و فراموشی

و حتی در نگه مان نیز خاموشی...

+ نوشته شده توسط کوچکترین دانش آموز در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 و ساعت 0:48 |
گفتم: چقدر خیابون سبز شده! چمن های همسایه روبرویی چقدر تازه هستند.

گفتم: هوای خنک ساعت 6 صبح دلم را می لرزاند... همانند آن سالها.

ششمین ساعت صبح،
ششمین روز از ماه،
ششمین ماه ازسال...
گفتم: اما اون روز لرزیدن دلت از سرما نبود، شهریور تهران سرد نیست، تو هم ما رو گرفتی ها!  رو راست باش. امروز دلت اون دل جوونی هات نیست...
گفتم: اما من این طور فکر نمی کنم. این همان حس غریب است، می شناسمش.
گفتم: من فکر می کنم وقتی که دلت خودشو با یه کسی و یا با یه چیزی میزون کنه این حالت بوجود میاد... حالا این میزونی بازم کار دستت داده.
گفتم: نه جنسش را می شناسم، سالهاست که با من آشناست، گاهی آرزویش را داشته ام و نمی آمد، گاهی هم ناخواسته در درونم بود.
گفتم: ما رو رنگ نکن، ما خودمون این کاره ایم.
گفتم: گاهی فکر می کنم بیش از آنچه که چشمان ما می بیند در دنیا رنگ وجود دارد.

گفتم: ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است...



+ نوشته شده توسط مسافر در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 و ساعت 8:3 |

سال نو را بر همه همراهان همراه و نیمه راه شادباش گفته و رزق افزون می خواهم.

 spring 88-1

پلاس کهنه اندیشه را دور باید انداخت

زمان بر مغز و پوست کهنگی می تازد امروز

چه کم داریم من و تو از درخت و سنگ بی مغز و زمین ای دوست

بنگر, بنگر زمین هم پوست می اندازد امروز

آری، پلاس کهنه اندیشه را دور باید انداخت

زمستان هر چه بود تاریک و طولانی

دل ما هر چه شد سرد و زمستانی

spring 88-1

زمین اما به دور از کینه بهمن

نشسته با گل و خورشید به مهمانی

 

دنباله اش را در ادامه ببینید ، بخوانید و بشنوید .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دوستدار در شنبه یکم فروردین 1388 و ساعت 15:13 |
Molananews.com





Powered by WebGozar

Click for تهران, Iran Forecast

<