
بنام خداوند بخشاینده مهربان
با سلام،
با احترام داستانی دیگر از [کتاب سوپ جوجه برای روح] جهت استحضار شما عزیزان تقدیم میدارم.
باشد که انشااله همیشه سلامت و شاداب باشید.
ادامه مطلب
![]() بنام خداوند بخشاینده مهربان با سلام، با احترام داستانی دیگر از [کتاب سوپ جوجه برای روح] جهت استحضار شما عزیزان تقدیم میدارم. باشد که انشااله همیشه سلامت و شاداب باشید. ادامه مطلب + نوشته شده توسط مهرطلب در شنبه سی ام شهریور 1387 و ساعت
16:6 |
بانی "گفتن آزاد" شاکی شد که چرا نمی نویسم...... شاید هم حق داشت ! و شاید خبر نداره خیلی وقته من خودمم رو هم فراموش کرده ام تا چه رسد به نوشتن، خواندن، ...و هرچیز دیگر که نشان از بودن است و شاید به خاطرم آورد که کمی باشم شاید بمانم! نه ؟ القصه !... میرم سراغ دفتر قدیمی ام و یکی از نوشته ها رو که به جرات می تونم بیشتر از همه آنهای دیگه دوستش دارم اینجا می آورم بلکه رئیس این دفتر گله اش لختی فراموشش شود، شاید.....! ارمغان خانه ای خواهم ساخت که در آن پنجره ها رو به افق باز شوند ، نور مهتاب که از سقف فلک می بارد ، ره بيابد که در آن زمزمه آغاز کند ، باد آنگاه که از سينه کوه بر در و بامش بوزد ، رقص کنان شور و طرب ساز کند ، خانه ای می خواهم ؛ دروديواروحصارش فارغ از رونق رنگ ، پنجه در پنجه به يک حلقه درآيند وبخوانند، غزل پاکترين مأمن تنهائی را ، ........، گوئی آغوش دلی ! خانه ای خواهم ساخت ! نقش ديوار؛ قاب عکسی ، جرس قافله خاطره ها ، روزن روشنی ازدورترين حادثه ها ! آن طرف ، باغچه ای پر ز گل خاطر يار ، آن مه بسته نگار ! روی ايوان ؛ شمعدانی به طرب ، صد ف سينه خود منزل شبنم خواند ، ماهی و تنگ بلور ، مژده رفتن سرما و زمستان آرد ، قالی قرمز پرنقش و نگار، يادگاری بس غريب ؛ هر گره زخمه زند دردل وی ، تاربه رقص آرد وپود ، نغمه ای ساز کند ، بانگ برآرد؛ که چه زود ، قصه هرشب دلتنگی مادر گم شد !!!؟ خانه ای خواهم ساخت ! خانه ای ، مأمنی يا خيالی که در آن روح يخ بسته من ، آب شود ؛ آزاد شود ! اما ، خانه ام بی تو،........ سرد است ! ماهی قرمز آن تنگ بلور ، همچنان چشم به راه ست ، دلتنگ ست ! سر به ديوار بلورين دلم می کوبد ، .....و تو را می جويد ! + نوشته شده توسط محمد فائق در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 و ساعت
1:6 |
حصیر های نازک را با صدای پیچک و شمشاد می بافند با عصر و اطلسی... و تابستان خلاصه ای از این همه است. من با دوچرخه های کودکی ام، خورشید روزها را که دیوانه وار می چرخند، پا می زنم و از سراشیب عصر تابستان دیوانه وار میگذرم. ناگهان، پشت حصیر نازکی از شمشاد، تابستان آهسته می شود وقتی تو می گذری...
شاعر: ؟ + نوشته شده توسط مسافر در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 و ساعت
17:4 |
|
|