تبليغاتX
گفتن آزاد
 

باعرض سلا م حضور کلیه اعضای محترم ، بخصوص دوستدار عزیز

 

تا به حال به رابطه بین طرز تکلم و شخصیت افراد پیرامونتون  توجه کردید .روانشناسان برای برخی

از اختلالات نوروتیکی علایمی پیدا کرده ااند که فکر کردم شاید دوست داشته باشید بدونید.

 

افرادی که صدای نرم آهسته و موزیکال دارند دارای شخصیت درونگرا بوده و به شکل چشمگیری تمایلات نوروتیکی دارند.

افرادی که حرفی رو می زنند بدون اینکه سعی در اثبات نظریات خود داشته باشند معمولاِافراد هیستریک هستند .

افرادی که سعی در تصحیح جملات و تردید در ابراز نظریات خود را دارند افراد وسواسی اند.

عذرخواهی زیاد و شماتت خود و گاهی پر حرفی نشانگر اضطراب شدید است .

وارد کردن احساسات و عواطف به هنگام تکلم و اظهار نظر در باره هر موضوعی که در مورد آن سررشته داشته ویا نداشته باشد ویژگی افراد نارسیست «خود شیفته»است .

البته این موارد در یک مصاحبه حرفه ای بروز می کند ویا شما باید آنقدر حاذق باشید که شخص رابه سمت ناخوداگاهش هدایت کنید و صد البته که کارسختی است بخصوص اگر بخواهید با چند علامت مختصر برچسب نزنید.

 

+ نوشته شده توسط در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 18:37 |
اگر چیزی احمقانه باشد،حتی اگر 50 میلیون نفر به آن اعتقاد داشته باشند، آن چیز همچنان احمقانه است.

آناتول فرانس

+ نوشته شده توسط مسافر در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 16:14 |

به نام خدای قادر

هر انسانی دارای اندیشه است و این اندیشه درحیطه شخصی برایش ارزشمند است. ولی  در زمانی که  در حیطه عمومی قرار می گیرد، طبعاً تفکرش برای همه خوشایند نخواهد بود.

انسان در هر موقعیتی که هست باید قدرت انتقاد پذیری داشته باشد و واقعیت پذیر باشد و این یکی از راههای رشد عقلی و بالا بردن آگاهی است.

حالا می خواهم این مطلب را بیان کنم که بعضی از افراد با توجه به اینکه می دانند رفتارشان در مورد یک موضوعی اشتباه است ولی متأسفانه قبول نمی کنند و به هر دری می زنند که با توجیه شما از واقعیت فرار کنند، جالب اینجاست که حرف کسی را هم که می خواهد در مورد موضوع  نظر دهد قبول نمی کنند و حرفشان بیشتر در این مضمون است که : (می دونم ولی! درسته اما! نه امکان نداره!) مخصوصاً که اگر در یک جمعی باشند که دیگر که اصلاً قبول نمی کنند.

منتظر نظرات شما همراهان هستم. متشکرم

+ نوشته شده توسط مهران در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 14:37 |

۶۱/۰۱/۱۰ه.ق، تقابل دو سپاه. و تو چه خوش بين بايد باشي كه بتواني ياران حسين را در مقابل ده‌ها هزار نيروي يزيد و يزيديان سپاه به حساب بياوري. و اين كدامين قسم از اقسام تقابل است؟

نمي‌خواهم به شرح حادثه بپردازم؛ مقصود از اين نوشته بيدار كردن دلهايي است كه گذشت ۱۴۰۰ سال از اين واقعه را دليل موجهي مي‌دانند براي فراموش كردن آن و نمي‌دانند كه كوبيدن آب در هاون سودي ندارد...!
حسين عليه السلام يك هدف داشت و آن هدفي بود كه امامان پيش از او نيز به طُرق ديگر در پي آن بودند؛ زنده نگه داشتن درخت اسلام. و چه باغباني بهتر از حسين براي آبياري درخت دين با خون پاك خود؟! حال كه هزار و چهارصد سال از آن واقعه مي‌گذرد كدامين دليل بر يادآوري آن پافشاري مي‌كند؟
بيا به كوفه و كربلا برويم. كدامين عقلِ عاقل قبول دارد كه حسين؛ علي اكبر، علي اصغر، ابالفضل را با شهد شيرين شهادت سيراب كند تا به حكومت دست يابد؟ گو كه حكومت جامعه اسلامي حق حسين بود ولي مگر حسين جز  تثبيت حكومت اسلامي براي آيندگان هدف ديگري نيز داشت؟ و مگر تثبيت اين خواسته جز با ياداوري آن و زنده نگه داشتن ياد و خاطره‌ي شهداي سپاه حسين امكان پذير است؟ حال آنكه مسيحيان نيز در كليساي خود سالگرد به صليب كشيده شدن مسيح عليه السلام را كه خود به آن اعتقاد دارند برگزار مي‌كنند و يادآوري آن ماجرا را دليلي براي از ياد نرفتن مسلك و ارزشهاي خود مي‌دانند و تو خود مي‌داني كه ما به صليب كشيده شدن مسيح را معتقد نمي‌باشيم.
با اين وجود آيا يادآوري حادثه‌اي كه در تمامي اديان بر صحت آن مهر تائيد خورده كاري است بيهوده؟ و چه غير عاقلانه حرف مي‌زند آن وابسته به جناح شيطان: « يادآوري و عزاداري براي حسين موجب مي‌شود كه در نظر اديان ديگر اسلام دين خشونت طلب جلوه كند.»
 
قضاوت با تو...!
+ نوشته شده توسط پر پرواز در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 11:7 |
سلام

امشب میهمان دسته جات و طبل و سنج و خلاصه میهمان خیمه امام حسین بودیم. من همیشه عاشق آن بچه های کوچکی بوده ام که در انتهای دسته ها هر جور که می خواهند همراهی می کنند . انگار تمام معصومیت بشریت  را به یکایکشان داده اند که  بدوش بکشند و به مقصد برسانند. امشب شاید برای اولین بار به آن گوسفندی که آماده قربانی شدن بود غبطه خوردم . به این می اندیشیدم که این چهارپا به یک درد دفتر و دستک حضرت اباعبدالله خورد. من که قبلاً گفتم بدرد بازیافت هم نمی خورم. چه رسد به خدمتی که از من برای حضرتش سربزند. امشب سور تکمیل بود. دیگر همه می دانند که این قضایا میهمانی ابا عبدالله است . همچین شیک و پیک می آید که انگار به عروسی می روند. این قابلیت دستگاه ابی عبدالله است که همه در آن گرد هم می آیند.

رفیق! دنیا می گذرد. می آیند و می روند . محرم ها و دهه ها . یکی پس از دیگری. نسبت ما با اهل بیت چیست؟ اهل بیت برای ما به یک بیمه گر تبدیل شده اند؛ بیمه حضرت عباس و... . یا یک بهانه جهت تازه شدن دیدارها و برگزاری یک مدل اسلامی هالوین و مراسماتی از این دست؟! و یا یک سری پزشک حاذق که هر گاه تمام مسیر پزشکی طی شد و دوا و درمان نتیجه نداد بسراغشان برویم و شفا بگیریم؟

همه آنچه که گفتم اختصاصی به من و تو بچه شیعه ندارد . حقیر آنقدر غیر مسلمان سراغ دارم که شفا گرفته اند و یا مسلمان نیستند ولی روی ماشینشان بیمه ابالفضل را نوشته اند.

من و تو بچه شیعه چه نسبتی با اهل بیت داریم. قبلی ها که از کرم اهل بیت است و اختصاصی به ما ندارد.

 این همان چیزی است که در معرفت دینی بصورت نقطه چین باقی مانده و بازگو نمی شود و عاقبتش هم می شود جمع بین عزاداری امام حسین و انجام هزار و یک حرام شرعی دیگر.

می دانی آن نسبت چیست؟

+ نوشته شده توسط کوچکترین دانش آموز در شنبه بیست و نهم دی 1386 و ساعت 1:35 |

سلام بر همگي

نمی دونم تا حالا به قضاوتهایی که در مورد اتفاقات اطرافمون می افته توجه کردین ؟ نه اون چیزی رو که به زبون می آریم اون چیزی که اعتقاد قلبی و به نوعی گفتگو درونیمون حساب می شه . قبلاَ خیلی راحت حکم می دادم مثلاَ دزدی حرامه اینم الان دزدی کرده و سزای دزد هم معلوم . یادم میاد اگه می شنیدم فلان شخص در فلان موقعیت مشروب خورده ویا ... ، دیگه خیلی بعید بود شخصیتش تو ذهنم باز سازی بشه اما حالا با شرایط تحصیلی و شغلی جدیدی که برام پیش اومده مطلق گرایی رو کنار گذاشتم که هیچ ، یه موقع هایی زیادی نسبی نگر می شم . توی سخنرانی ماه رمضون از آقای فاطمی‌نيا شنیدم که می گفت : بزرگان دین ما تا جایی که امکان داشت حد رو به تاخیر مینداختند حتی شخص رو به نوعی هدایت می کردند که مجبور به اعتراف گناهش نشه تا حد بروی جاری شه و اینکه می گن اسلام دین شفقت و دلسوزیه براساس همین موارده.

خوب پس اسلام هم طبق برداشت من مطلق گرا نبوده ونیست .پس چرا بسياری از افراد که به نوعی شخصیت مذهبی دارند « ومن ناخوداگاه گرایشم به سمت اونهاست » در اکثر موارد مطلق نگر هستند؟

و باز نسبی نگری تا چه حد ؟

خود من الان از معتادای گوشه خیابونی گرفته تا خانمهای هرجایی ...

بقیه رو توی ادامه مطلب بخونین


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در جمعه بیست و هشتم دی 1386 و ساعت 16:32 |
سلام

دوست عزیز و با معرفتمان " یه پارازیتی " با لطفی که در ایشان سراغ دارم لطف کرده اند و امکان ارتباط مستقیم تصویری با حرم ابالفضل العباس و حسین بن علی را به اطلاع گفتن آزاد رسانده اند لذا همه دوستان و عزیزان میتوانند از این طریق به مشاهده بپردازند.

از " یه پارازیتی " عزیز هم سپاسگذارم و امیدوارم کماکان موفق باشند.

+ نوشته شده توسط دوستدار در جمعه بیست و هشتم دی 1386 و ساعت 14:47 |

با سلام وعرض ارادت خدمت همه دوستان

 یکی از سروده هایم را تقدیم می نمایم اگر ناپخته است ببخشید ونظرتان را بگویید.


به خدایی که در این نزدیکی است

وبه گرمای تنت

من بیادت هستم  

هرکه باشم هرجا

قرص نانی، شعری    

یا که جوی آبی ، که رساند برگی ، به سرانجام رگ تنهایی           

هر کجا هستم باشم 

در خیالت هستم وتنم می لغزد

از میان در خواب فکرت     

وترا باز تنفس کردم  

از لب برگ گلی که به من میخندید 

عطش عطر نگاه خوبت یاد من هست هنوز                 

یاد من باش کنون         

مثل من باش کنون.

+ نوشته شده توسط سپهر در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 و ساعت 12:2 |

سلام

گاهی اوقات می اندیشم هدف از این کار کردن برای خوردن و خوردن برای کارکردن چیست؟ فکر می کنم اگر یک مفهوم بیرون از این چرخه دیوانه کننده ، نخواهد آن را معنا کند ، ادامه این خوردن و کار کردن به چه کار می آید؟

از کودکی به من آموخته اند که آن مفهوم بیرونی را خدا صدا کنم. بعدها کسی گفت که خدا در همه چیز هست ولی هیچ چیز نیست. در یک حیوان هست ولی او نیست... .

بقول دوست عزیزی گاهی فکر می کنم بدرد بازیافت هم نمی خورم. گاهی از همه و همه ناامید می شوم . مهمتر از همه از خودم. گاهی می اندیشم خدا از براه انداختن این بازی برنده ،بازنده میان خودش و من در پی چیست؟ گاهی به سکوت می اندیشم . گاهی به فریاد. گاهی به یک دانگی اش می اندیشم . گاهی به کثرت خدایی که عالم را پر کرده . از پروانه تا ... . گاهی به کفر گاهی به ایمان. بدنبال راهی و یا جایی و یا کسی. حیرانم. نمی دانم . من چه دانم... .

حسین جان ! شاید فاش گفتن از تو در مقالی که کفر ورزیدن هم آزاد است ، ناصواب باشد.

اما تو بهتر میدانی گهگاهی مانند بچگی هایم که مادرم را در بازار گم می کردم می شوم. و آن لحظه فقط صدایی است از دوردست مانند صدای سنج و دمام و عده سیه پوش و سنگی که پیاپی بر شیشه اشک می نشیند. از تو کار بر می آید . یک فکری بکن... .

+ نوشته شده توسط کوچکترین دانش آموز در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 و ساعت 9:58 |

سلام  به همه دوستانِ دوستدار. یه مدته حسابی سرم شلوغ شده. دوستدار تا حدودی میدونه چرا !؟ به همین دلیل علیرغم مطلب خودم که همه رو دعوت کردم تا این وبلاگ رو به روز نگه داریم. این کار رو درست انجام ندادم. بابت این قصور معذرت و اینکه سعی میکنم با درست شدن تقریبی اوضاع بیشتر بنویسم.

تک تک تون رو دوست دارم دوستدار رو بیشتر از همه. یا حق

+ نوشته شده توسط فرشاد در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 و ساعت 8:20 |
ضمن عرض تسلیت به مناسبت فرار رسيدن ايام ماه محرم

گفتم کجا گفتا به خون
گفتم چه وقت گفتا کنون
گفتم سبب گفتا جنون
گفتم نرو خندید و رفت
گفتم سبب گفتا جنون
گفتم نرو خندید و رفت
گفتم که بود گفتا که یار
گفتم چه گفت گفتا قرار
گفتم چه زد گفتا شرار
گفتم بمان نشنید و رفت
گفتم چه زد گفتا شرار
گفتم بمان نشنید و رفت

آندم بریدم از زندگی دل
که آمد به مسلخ شمر سیه دل
او می دوید و من می دویدم
او سوی مقتل من سوی قاتل
او می دوید و من می دویدم
او سوی مقتل من سوی قاتل
او می نشست و من می نشستم
او روی سینه من در مقابل
او می کشید و من می کشیدم
او از کمر تیغ من آه باطل
او می برید و من می بریدم
او از حسین سر من غیر از او دل
او می برید و من می بریدم
او از حسین سر من غیر از او دل

آندم بریدم از زندگی دل
که آمد به مسلخ شمر سیه دل
او می دوید و من می دویدم
او سوی مقتل من سوی قاتل
او می دوید و من می دویدم
او سوی مقتل من سوی قاتل
او می نشست و من می نشستم
او روی سینه من در مقابل
او می کشید و من می کشیدم
او از کمر تیغ من آه باطل
او می برید و من می بریدم
او از حسین سر من غیر از او دل
او می برید و من می بریدم
او از حسین سر من غیر از او دل
او می برید و من می بریدم
او از حسین سر من غیر از او دل

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 و ساعت 0:29 |

به مناسبت یکماهه شدن این مجموعه ، تفالی به حافظ می زنیم امید که مقبول دوستان قرار گیرد.

 

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 و ساعت 0:16 |

درعصری چنین پرشتاب ، در دورانی که هیچ قطعیتی نمی یابیم و همه چیز خاکستری ست بی شک هرآنچه گفتنی ست سئوال ست و هر پاسخی به آن خود سئوالی دیگر. حیران مانده ایم در نیمه ی راه !! می بینیم که نه آنچنان برآمده از عقل و منطقیم که ارسطو و افلاطون می پنداشتند ، نه آنچنان مرید دل و دلدار که مولانا می خواست و نه چنان لذت جو و بی قاعده که فروید می گفت... گرچه خود ملغمه ای هستیم از هرسه!!!! به تارهای ساز آن ربابی مست دلداده می مانیم در کوچه های تنگ و تاریک کهن ترین دیار جهان که هر آن به زخمه های زندگی به رقصی موهوم درمی آئیم. می جوئیم ، می بینیم ، می پرسیم و گهگاه گمان می کنیم دریافته ایم .... و همچنان راه  ادامه دارد. بی شک آنگاه که از پس هزاران فراز و فرود به مرتبتی رسیدیم که بی پرده خود را برانداز کنیم ، محک بزنیم ، ضعف و قوتمان را بپذیریم و فارغ از هرقانون جزمی و حکم قطعی بپذیریم که همه ی زندگی سعی و خطاست در راه رسیدن به " آنجا که نمیدانیم اما می خواهیم" و باور کنیم که هدف در طول راه ست وشاید نباید اندیشید به آنکه به کجا خواهیم رسید،آنگاه زمانه ی آنست که سخن هایمان شنیده شود وبه دل بنشیند که گفته اند :" اخلاص به چاک پیرهن نیست ، اینجا دل پاره می پسندند ."

درین کشاکش، دنیای مجازی حضوربسیار پررنگی یافته است.چرا؟ حضور درمقوله وبلاگ (به عنوان بخشی از دنیای مجازی) راه رفتن بر لبه پرتگاه ست، هرآن میتواند راه باشد یا بیراهه ! جان کلامش آزادوصریح گفتن ، صبورانه شنیدن ، بی غرض پرسیدن ، با هم اندیشیدن و در نهایت " فهمیدن " یا تلاش برای آنست، چراکه شوق فهمیدن "ازجنس دریافتن ست نه از وهم یافتن ". وبلاگ تیغ تیزی ست که گاه در دست طبیب است گاه بر کف آن تازی مست ...چراکه به وجود آورندگان نخستینش در تعریف آن هیچ محدودیتی برای آنچه در این فضا نوشته میشود قائل نبوده و نیستند ، این خود بزرگترین حسن و در عین حال بارزترین نقص آنست !!!! چرا اینهمه اقبال عمومی شامل حال این مقوله شده؟ وبلاگ مصداق عینی ذهن آدمی ست ، هرجائی میتواند برود ، هرچه میخواهد میتواند بپندارد ، هیچ خط قرمزی ندارد و هر چیزی را می تواند در بر داشته باشد  بی آنکه تبعاتی داشته باشد همچون ذهنی که از هزاران ، یکی را یر زبان می راند و جزخود وی کسی از آن خبر ندارد !! گوئی این دفتر دیجیتالی مصنوع نعل به نعلی ست از ذهن آدمی ، بی شک جذاب ست و دلفریب.

از آنجائیکه از پس هزاران بحث درکلام ، تقابل در پندار و ستیزه در کردار ، آدمی چاره ای جزین نیافته که دیگری را با هرآنچه میگوید و می پندارد و عمل می کند ، به شرط رعایت حریم دیگران ، تحمل کند . درین مصنوع شبیه سازی شده هم فرض برین ست که چنین شود تا تمرینی باشد در راه آن اتوپیای آرمانی نوع بشر .

 

مخلص کلام !

"گفتن آزاد" نگارنده های متعددی دارد که تلاش میکنند آزاد اندیش باشند ، بری از هتاکی و حرمت شکنی اند ، هزاران سئوال دارند که بیشتر از پاسخ خواستن به اندیشیدن به ماهیت آن دل بسته اند ، نوشته هایشان متنوع و خواندنی ست ،و ..... اما ایکاش ...

ایکاش درکنار دل گویه های دوستان ، موضوعهای خاصی به بحث عمومی کشیده شود.

ایکاش مطالب برای تامل بیشتر خواننده با فاصله زمانی دویاسه روز به روز شوند.

ایکاش نگارنده ها و خواننده ها درباب نوشته ها نظر بدهند هرچند که حس آنی یک لحظه باشد تا بحث گرمترشود.

ایکاش نگارنده هر مطلب درخصوص نظرات انتقادی دیگران درهمان بخش نظرات پاسخ بدهد.

ایکاش....

..

ایکاش هیچگاه ایکاش هایمان تمام نشود.

مخلص شما

محمدفائق

       

+ نوشته شده توسط محمد فائق در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 16:50 |

به نام مهربانترین مهربانان

 

]بیانی مهرانگیز از شیخ بزرگوار : ابوسعید ابوالخیر[

 

آورده‌اند که شیخ ابواالقاسم قشیری یک شب اندیشه کرد و گفت :

فردا بمجلس شیخ بوسعید و گویم که : شریعت چیست و طریقت چیست تا جواب چه شنوم.

دیگر روز پگاه بمجلس شیخ آمد و بنشست و شیخ در سخن آمد و پیش از آنکه استاد امام سئوال کند شیخ گفت :

-     ای کسیکه میخواهی از شریعت و طریقت سئوال کنی، بدانکه ما جمله علوم در این بیت آوردیم که :

ز دوست پیام آمد کاراسته کن کار-اینست شریعت

مهر دل پیش آر و فضول از ره بردار- اینست طریقت

امام الحرمین ابوالمعالی قدس‌الله روحه العزیر گفته است که :

هر چه ما در کتابها ثبت کرده‌ایم و خوانده‌ایم و تصنیف ساخته، آن سلطان شریعت و طریقت ابوسعید قدس‌الله روحه‌العزیر در این یک بیت بیان کرده است.

 

 

التماس دعا

 

کتاب یکسان نگریستن (صد ماجرا از شیخ ابوسعید ابوالخیر) انتخاب و تلخیص از : فریدون مشیری

+ نوشته شده توسط مهرطلب در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 16:44 |
سلام

حس کردم نمک نشناسی است از سوی کسی که بمحض ورود به این عالم خاک، پیراهن مشکی اربابش را بر تنش کرده اند(بواسطه اینکه در دهه محرم بدنیا آمده)، مجالی داشته باشد و چیزی از ارباب نگوید و نامش را نبرد.

رفیق! تا بحال اندیشیده ای که چرا همه چیز در عالم حول محور حسین معنا می شود ؛ همه و همه از روز ازل حسین را بشارت داده اند که کشتی نجاتی خواهد آمد و پیشینیان عرض ارادت خود را پیش کش کرده اند و معاصرینش در حد وسع پیش کشی تقدیمش کرده اند و آیندگان بعد از او بنوعی بدنبال مدال افتخار نوکری او هستند؟

جایی می دیدم آن هنگام که به زکریای نبی بشارت یحیی فرزندش را دادند ، همان موقع قصه حسین را برایش واگویه کردند همان قصه ای که برای آدم ابوالبشر هم ابتدائاً گفته شد و همو بواسطه اشک بر همان، خطایش بخشیده شد. نقل است زکریای نبی بعد از شنیدن سرگذشت حسین سه روز بغض کرد و از خانه بیرون نیامد و از خدا خواست فرزندش یحیی مانند فرزند پیامبر آخرالزمان، شهید از دنیا برود.

رفیق! هر بزرگی را در عالم دیدم ، تمام مساعی اش عرض ارادت به حسین علیه السلام بوده ، و حتی خود اهل بیت از رسول الله تا حضرت بقیه الله این گونه بوه اند. مجال بازگوی آن نیست والا نمونه می آوردم.

براستی مگر حسین برای خداوند چکار کرده که خدا اینگونه به او و متمسکین به او عزت داده؟

خدا بخواهد و ما هم در این ایام دستی به این کشتی نجات بگیریم.

یا علی

یا حسین (ع)

 

+ نوشته شده توسط کوچکترین دانش آموز در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 14:59 |
سلام

شاید مرا دیگر نشناسی ، شاید مرا به یاد نیاوری . اما من تو را خوب می شناسم . ما همسایه شما بودیم و شما همسایه ما و همه ما همسایه خدا .
یادم می آید گاهی وقتها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم ، تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم .
خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی .....................
تو شلوغ بودی ، آرام و قرار نداشتی . آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی .
اما همیشه خواب زمین را می دیدی. دلت می خواست به دنیا بیایی . وهمیشه این را به خدا می گفتی و آنقدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد. من هم همین کار را کردم ، بچه های دیگر هم ، ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد . تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را ، .....ما گم شدیم و خدا را گم کردیم ..................
همبازی بهشتی ام ! نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده . هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ می زند از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است ،اگر گم شدی از این راه بیا .
بلند شو از دلت شروع کن.
شاید همدیگر را پیدا کنیم .
متن بالا از کتاب« درسینه ات نهنگی می تپد » نوشته «عرفان نظر آهاری » می باشد . اگرکتابهای وی را خوانده اید ویا بر اساس این متن نظر خاصی دارید بگید برام جالبه !

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 14:25 |
سلام دوستان

امروز گفتن آزاد یک ماهه شده ولی من هنوز آنطور که باید نتونستم چیزی بنویسم..!

امیدوارم که با همین روند خوب  پیش بره.. و من هم بتونم سهمی داشته باشم.

 

یا علی

+ نوشته شده توسط هومن در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 13:29 |
سلام برهمه همراهان ناهمدل و همدل

كه با همراهي آنان اين ماه را گذرانديم و اگر نبود همراهيشان در گذران اين مجال تنها مي مانديم.

بسيارخوشحالم از تجربه زيبايي كه كسب شد و ياران گوناگوني كه با باور پذيرش هم  گردآمدند.

مفتخرم در اولين روز از دومين ماه فعاليت اين مجال نشان تارك مجال "خودمان" را در جايش قرار دهم. مي شود اين نشان را با كيفيتي مناسب از اینجا برداشت .

خواهشمندم دوستان محترم بويژه نويسندگان عزيز نظر و تحليل خود را در خصوص نشان بيان نمايند. در اينجا از آقاي رضا امین زاده که تا کنون از نشانشان برایگان استفاده می نمودیم سپاسگزاری می نمایم.

در پایان از محمد فائق جان عذر خواهم که دلیلش را خود بهتر می داند.

دوستان ، عزیزان ، یاران و عشقان با هم بمانیم ، خواهش می کنم.

+ نوشته شده توسط دوستدار در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 1:57 |

به نام خداوند جان و با سلام به دوستان

كشاورزي در يك زمين دو دانه كاشت . يكي دانه ي ني شكر و يكي دانه ي درخت "نيم " كه درختي گرمسيري و بسيار تلخ است . دو دانه در يك زمين واحد ، آبي يكسان و هوايي يكسان دريافت مي داشتند . دو نهال سر برآوردند و شروع به رشد كردند . دانه ي ني شكر خصوصيت شيريني را داراست ، پس گياه او چيزي جز شيريني ندارد . دانه ي درخت نيم خصوصيت تلخي را داراست ، ميوه ي آن چيزي جز تلخي ندارد . دانه هر چه كه باشد ميوه اش آنگونه است .

آن كشاورز به كنار درخت نيم مي رود و سه بار تعظيم مي كند، ۱۰۸ بار طواف مي كند و بعد شروع مي كند به دعا " اي خداي درخت نيم خواهش مي كنم به اين درخت ميوه ي انبه كه شيرين است عطا كن ، من انبه ي شيرين مي خواهم ."

مشكل ما و جهل ما اين است كه در حالي كه دانه را مي كاريم بي اعتنا مي مانيم . دائما دانه هاي درخت نيم را مي كاريم ،‌ اما وقتي موقع ميوه دادن مي رسد يكباره آگاه مي شويم و انبه ي شيرين مي خواهيم و مشغول دعا و اميد داشتن براي انبه مي شويم و اين كارها ثمري ندارد .

                                                                                        "هنر زندگي كردن"

امرسون انديشمند بزرگ در جايي درباره ي تناقض ميان گفتار و كردار انسان ها مي گويد : آنچه هستي چنان در گوشهايم فرياد مي زند كه نمي توانم آنچه را مي گويي بشنوم . من فكر مي كنم كه خداوند هر روز در پاسخ به دعا هاي بيشمارمان چنين جوابي به ما مي دهد .

 

                                                      " شما عظيم تر از آني هستيد كه مي انديشيدمسعود لعلي "  

در اين ايام عزا داري سالار شهيدان حضرت امام حسين( ع) آرزوي كاشت، داشت و برداشت انبه ي شيرين براي تمامي فصول زندگيمان را دارم .

 

+ نوشته شده توسط حکمت در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 0:39 |

نمی دانم چرا؟ بارها و بارها به خودم و رفتار خودم متعهد می شوم که دیگر فلان عمل را انجام ندهم یا بالاعکس در فلان موقعیت که قرار گرفتم فلان عکس العمل را انجام دهم. اما باز نمی شود. باز رفتاری از من سر می زند که پشیمانی بعد از آن را به دنبال دارد. تعهد واژه بسیار زیبایی است که در مکان خود مسئولیت بسیار بزرگی را بجا می گذارد. مسئولیتی که هر فردی می بایست با قدرت سماجت و نهایت دقت از پس آن بر بیاید. دقیقاْ ۲۹ روز پیش بود که وب لاگ ما شروع به کار کرد. خوشبختانه توانسته ام تا حدامکان در این یک ماهه به تعهد خود نسبت به زنده نگهداشتن آن عمل نمایم. بیایید همگی با هم در تعهد خود نسبت به زنده نگهداشتن "گفتن آزاد" کوشا باشیم.

ان شاءالله 

+ نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 و ساعت 13:52 |

به نام خداوند بخشاینده مهربان

 

با سلام جهت استحضار سروران گرامی، چند ] ماجرا[ از عارف بزرگوار شیخ ابوسعید ابوالخیر :

ماجرا ؛

مردی از شیخ پرسید :

-از خلق به حق چند راه است؟

شیخ ما گفت :

-به عدد هر ذراتی از موجودات راهی است بحق. اما هیچ راه نزدیکتر و بهتر و سبکتر از آن نیست که راحتی به کسی رسد.

ما بدین راه رفتیم و همه را بدین وصیت می‌کنیم.

ماجرا ؛

شیخ را گفتند :

-        « یکی توبه کرده بود، بشکست.»

شیخ گفت :

-اگر توبه او را نشکسته بودی او هرگز توبه نشکستی

ماجرا ؛

روزی قوال در خدمت شیخ این بیت بر می‌گفت که :

اندر غزل خویش نهان خواهم گشتن

                                              تا بر لب تو بوسه دهم چونش بخوانی

شیخ از قوال پرسید :

-        این بیت که راست؟

گفت : «عماره» گفته است.

شیخ برخاست و با جماعت صوفیان بزیارت خاک عماره شد.

کتاب یکسو نگریستن (صد ماجرا از شیخ اوبسعید ابوالخیر) انتخاب و تلخیص از : فریدون مشیری

التماس دعا

+ نوشته شده توسط مهرطلب در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت 17:1 |

سلام به همراهان گرامی

دومنیکو اینجنیتو (Domenico Ingenito) دانشجوی دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه ناپل ایتالیا است. وی در حال حاضر در ایران ساکن است و تحقیقاتی را در خصوص ادبیات دوره کلاسیک ایران به خصوص شعر دوره تیموریان و تاثیرگذاری شعرای این دوره بر شاعران دوره بعد انجام می دهد. وی تاکید می کند ایران واقعی را به مردم ایتالیا نشان می‌دهد.

 

 دومنیکو اینجنیتو (Domenico Ingenito)

ادامه در ادامه


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دوستدار در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت 16:20 |

زمستون --افشین مقدم--

زمستون - طالقان - علیرضا فرشاد

 

 باتشکر از وبسایت IRANOLD

عکس: علیرضا فرشاد

+ نوشته شده توسط مسافر در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 22:16 |
سلام به همه همراهان

بازدیدکنندگان این این مجال از مرز ۱۰۰۰ نفر گذشت.

به طور ناخودآگاهی ۱۰۰۰ مرا به یاد "هَزار" می اندازد.

"هَزار" و بی قراری های او

نمی دانم این موضوع ربطی به حسین ستم ناپذیر دارد یا نه.

کماکان برف می بارد و کماکان ...

از کلیه همراهان ، بازدیدکنندگان ، منتقدین و راهنمایان این مجال که مارا به "هزار" رساندند عمیقا و خالصانه سپاسگزارم.

+ نوشته شده توسط دوستدار در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 12:26 |
سلام

دلتان گرم

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد            بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بودهم در غم عشق             اما نه چنین زار که این بار افتاد


سودای تورا بهانه ای بس باشد           مدهوش تو را ترانه ای بس باشد
در کشتن ما چه میزنی تیر جفا            مارا سر تازیانه ای بس باشد

از رباعیات مولانا جلاالدین محمد

+ نوشته شده توسط دوستدار در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 11:49 |

در پس این برف زیبا شاهد چه سرمایی هستیم. سرمایی که تا مغز استخوان انسان نفوذ کرده و به این آسانی خارج نمی شود. نه لباس جواب درستی به ما می دهد، نه شومینه، نه شوفاژ و نه بخاری. در چنین مواقعی است که حقارت و ضعف انسان تجلیگر قدرت او می شود. قدرتی که با کوچکترین نشانه هایش، جلوی حرکت انسان و تمامی ابزارهای ساخت او را گرفته و این گونه او را فلج می سازد.

شاید کمی تامل و تفکر باعث شود جایگاه خود را بهتر تعریف و او را به گونه ای سزاوارتر عبادت کنیم.

ان شاء الله

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه بیستم دی 1386 و ساعت 10:53 |

سلام

دریاییان گویا همه توجه داشته باشند ، ساحل ۱۷ و ۱۸ دی تعطیل است، گفتن را در یابید.

درود و بدرود

+ نوشته شده توسط دوستدار در دوشنبه هفدهم دی 1386 و ساعت 1:10 |
+ نوشته شده توسط مسافر در شنبه پانزدهم دی 1386 و ساعت 20:2 |

به نام آنكه جان را فكرت آموخت

با سلام

" جهان هولوگرافيك آن جهاني است كه هر قطعه كوچك و هر ذره آن قطعه ، تمام ويژگيها و اطلاعات كل را در بر دارد ، يعني تمامي محتواي كل در هر جز نيز مستتر است .

اين به واقع خصلت مغز ماست كه ساختاري هولوگرافيك دارد ، و خاطره ، درد و تجربه و برخي چيزهاي ديگر را نه تنها در مغز كه در هر ذره كوچك آن نيز نگهداري مي‌كند .نيز همين خصلت كلي اين جهان ماست كه جهاني هولوگرافيك است "

بخشي از صفحات ده و يازده كتاب "جهان هولوگرافيك" نوشته مايكل تالبوت با ترجمه داريوش مهرجويي

 

$ جهان "هولوگرافيك" نظريه اي براي توضيح توانايي هاي فراطبيعي ذهن و اسرار ناشناخته مغز و جسم مي‌باشد.

التماس دعا
+ نوشته شده توسط مهرطلب در شنبه پانزدهم دی 1386 و ساعت 14:15 |

سلام بر همگی دلپاکان و دل سپیدان عالم

عکس های پست قبلی رو که دیدین ! خوشتون اومد ؟ آره خوب واقعا زیباست اما نمی دونم چرا برف که زیاد می شه یاد اون شعر (لاقل یه زمان) معروف ترانه سرای کهنه کار استاد محمد علی شیرازی می افتم اونجا که می گه :

وقف پرنده ها
 
آی آدمای مهربون! واجبه که کمک کنیم٬
فکری برای بستن٬ زخمهای شاپرک کنیم.
واجبه که جلا بدیم٬آبی آسمونی رو٬
وقف پرنده ها کنیم٬دونه ی مهربونی رو٬
دونه ی مهربونی رو.
پیکر ناز نسترن٬بستر سبزه و چمن٬
حیفه! که فرسوده بشه!
حیفه! که فرسوده بشه!
آب زلال چشمه ها٬بارون رحمت خدا٬
حیفه! گل آلوده بشه!
حیفه! گل آلوده بشه!
 
 پرنده در برف
 
پاکیهای دنیا رو آلودیم!
اینجور اگه٬بگذره نابودیم!
آی آدما! با ندونم کاریتون!
زندگی رو کشتین و خوشنودین!
زندگی رو کشتین و خوشنودین!
کو؟ کجا رفت٬آسمون آبیمون٬
کو؟ کجا رفت٬برکه ی مرغابیمون.
چرا باید بمیرن از تشنگی؟
ماهیهای٬کوچیک سرخابیمون.
چرا باید بمیرن از تشنگی؟
ماهیهای٬کوچیک سرخابیمون.
دشت اگه صحرا بشه٬قاصدکی نمیمونه!
قصّه ی زندگی رو باز٬چکاوکی نمیخونه!
دشت اگه صحرا بشه٬قاصدکی نمیمونه!
قصّه ی زندگی رو باز٬چکاوکی نمیخونه!
چکاوکی نمیخونه!
 
اينجا مي خوام يه چيزي بگم شايد تكراري اونم اينكه پرنده ها كدومان؟ فقط همونايين كه حس همذات پنداري با پروازشون آدمو " بي خود " مي كنه ؟ماهيامون كجان ؟
 
بچه مايه دار در سواحل دارايي . بفرما توزين !
 
 راستي شنيدين امشب نفت شد بشكه اي صد دلار ؟البته به ما چه مربوطه؟!
+ نوشته شده توسط دوستدار در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 و ساعت 2:17 |
سلام

احتمالا همه می دونین که امروز (چهارشنبه ۱۲/۱۰/۸۶) توی تهران برف نسبتا خوبی اومد.

دو تا از سیدهای ما عکسهای خوبی در حد بضاعت موبایل گرفتن که بد ندیدم شما هم ببینین.

                       تهران 12/10/86

                                                 کاج خونه همسایه عروس شده

بقیشو ببینین .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دوستدار در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 و ساعت 17:36 |

با سلام

اخيرا كتابي با عنوان " هنر انسان بودن " در كتابخانه ي منزلمان مشاهده كردم ، كه در گوشه اي مهجور افتاده بود .عنوان كتاب برايم جذاب بود ، نگاهي به مقدمه اش انداختم كه نظريات علامه جعفري در مورد كتاب بود ، تحسين ايشان از كتاب، بنده را بر آن داشت كه ...

 در كتاب ( هنر انسان بودن –كتاب اول: وارستگي از خود ،نوشته شده توسط دكتر احمد صبور اردوبادي) مطالب  بسيار گسترده اي در باره ي هنر انسان بودن آورده شده كه تنها اشاره اي به كليت موضوع مي نمايم :

" به طور كلي مي توان گفت مهمترين واساسي ترين مرز مشخصي كه انسان را از حيوان جدا مي سازد و متمايز مي گرداند و براي انسان مقامي بسيار بالاتر و ممتاز تر از حيوان و ساير مخلوقات و موجودات به وجود مي آورد عبارت است از: متعادل كردن و كنترل خود خواهي ها و نجات از اين قيد و بند ي كه به صورت طبيعي در همگان وجود دارد. اما كسي كه بتواند خود را از اين قيد و بند رها سازد تنها خود را از جنبه هاي حيواني جدا ساخته است واين به معني آن نيست كه شخص مذكور صاحب امتيازات انساني شده است و نمي توان گفت تنها با وارستگي از خود و خودخواهي  به مقام انسان واقعي نيز ارتقاع يافته است ، بلكه براي رسيدن به اين مقام علاوه بر وارستگي از خود ، دلبستگي وعشق به انسانها ،كه در اين كتاب مرتبا از آن به عنوان ( پيوستگي به غير) ياد شده،نيز بايد وجود داشته باشد واز شروط انسان شدن است . اين قسمت دوم در جوامع امروزي بسيار كمرنگ است يعني اين پيوند انسان ها فعلا براي تمدن ها آنچنان مطرح نيست . البته در اين كتاب توضيحات چنداني در مورد شرط دوم انسان شدن داده نشده ونويسنده وعده ي آن را در كتاب بعدي خود يعني ( كتاب دوم –هنر انسان بودن ) داده است .تنها به صورت كلي در مورد شرط دوم در اين كتاب اشاراتي داشته كه  اين موضوع را بيان مي كند: پس از وارستگي از خود براي (پيوستگي به غير) نيرويي لازم است تا بتواند پيوندي ما بين دلها ايجاد نمايد و بر خلاف نظر خيلي ها ، عقل و علم به تنهايي و بعضا به كمك هم نيز نمي توانند اين ماموريت را اجرا نمايند پس بايد علاوه بر عقل و علم نيروي ديگري نيز درون آدمي وجود داشته باشد كه اين نيرو، بايد بتواند جاذبه ي روحي را در بين انسانها بوجود آورد، و آن چيزي جز عاطفه نخواهد بود كه متاسفانه هر چه به جلو مي رويم اين موضوع در جوامع رنگ مي بازد . "

+ نوشته شده توسط حکمت در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 و ساعت 12:41 |
با سلام به تمام دوستان و همچنین سلامی گرم به زمستان سرد که

نشانه صلح و آرامش است.

 

+ نوشته شده توسط هومن در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 و ساعت 10:42 |

سلام

سلامی به گرمی شومینه ای روشن کنار پنجره ای رو به آسمان ابری. آری بالاخره زمستان واقعی فرا رسید. شهر با برفی که تجلی پاکی است سفید پوش شد. پاک بودن و آلوده نشدن در این دنیای کثیف. دنیایی که هر گوشه و کنارش در هر دقیقه فجایعی به بار می آید. کاش تمام انسانها به مانند برف بودند. سفید و لطیف.

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 و ساعت 7:47 |

به نام روح اعظم کائنات

با سلام

" مولانا يكي از دانشمندان و فيلسوفان و روح شناساني بود : در قرن ها پيش به تمام حقايق حيات پي برده بود و مطالب بسيار ارزنده‌اي را به صورت شعر بيان نموده است كه گاهي هر يك از ابيات آن معني و مفهوم چند جلد كتاب را در بردارد .

چون وي بين خود (ماده) و حيات ابدي (روح) فاصله‌اي را مشاهده كرد و بسيار مايل بود كه هر چه زودتر بتواند اين فاصله را بپيمايد، تا به حيات ابدي برسد و در اين زمينه اشعار بسياري را سروده استكه در اينجا به چند بيت آن بسنده مي‌نمايم :

چند بازي عشق، با نقش سبو                   بگذر از نقش سبو و آب جو

چند باشي عاشقِ صورت، بگوي               طالب معني شو و ، معني بجوي

صورت ظاهر ، فنا گردد، بدان                  عالم معني ، بماند جاودان

صورتش ديدي، زمعني غافلي                   از صدف، دُر را گزين ، گر عاقلي

در جاي ديگر مي‌فرمايد :

چون مرگ، بند تن بگشايد زپاي ما            هر جا كه ممكن است، پديدار مي‌شويم

و در شعري ديگر آمده‌است :

بميريد، بميريد وزين مرگ مترسيد             كز اين خاك برآئيد ، سماوات بگيريد   "

" برون فكني هاي روحي " اثر استاد حسن رهبر زاده  ( صص 8 و 9)

التماس دعا
+ نوشته شده توسط مهرطلب در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 و ساعت 1:10 |
سلام

دوستی عزیز دارم که قدرش را گران می دارم و در التفاتی که به نوشته این حقیر داشته ، چند سطری نگاشته . آنقدر فاخر و منین است که با اجازه اش در یک پست می آورم. شاید بقیه هم به بهجت درونی من برسند. ضمناً وبلاگی دارد این دوست ما بسیار گران سنگ و وزین که دراینجا می توانید ببینید.


"مدرسه براي من الان، مانند يك گذشته ساكت و پرتوقع نيست. توقع اين‌كه هر چند وقت يك‌بار بروم و به او (كه تنها در گوشه دفترچه‌هاي خاطرات نوشته نشده‌ام تكيده است) سر بزنم. برايش چايي بريزم، حالش را بپرسم، خوش و بشي كنم و يك‌دفعه همراهم زنگ بخورد و رشته تمام اين خلوت‌ها و خاطره‌ها را پاره كند. نه او از من توقعي ندارد.
گذشته براي من الان، مانند رفيق خوب يا بدي است كه در هر گذري كه مي‌رسم و از خستگي مي‌نشينم، به من از آن‌چه كرده‌ام خبر مي‌دهد. بعد از گذشت اين همه حادثه در زندگي‌ام، تهران و خمين و كرمانشاه و اصفهان و شيراز و مسجدسليمان (همان‌جا كه يك بار مرا از كام عزراييل بيرون كشيدند) و دوباره تهران، ذهني خالي دارم. انگار خاطره‌ها در درون من با هم سر جنگ دارند و يا يكي مانند كوسه‌اي گرسنه بقيه را خورده است و حالا كه بزرگ و قوي شده به سراغ من آمده. خاطرات من با من سر جنگ دارند.
من زندگي كوتاهي داشته‌ام. اما بلندترين خاطره‌هايم (كه الان در شكم كوسه‌اي با هم متحد شدند) از آن دوران مدرسه است. زماني كه مبصر بودم، يا شاگرد اول، يا عضو گروه سرود و يا مسؤول روزنامه ديواري، در تيم فوتبال كلاس و يا شرترين و پرسروصداترين و حتا گاه ساكت‌ترين.
مدرسه نيمي از عمر من است. من در مدرسه معلم داشتم اما اكنون، منم و هجمه تنهايي‌ها"

+ نوشته شده توسط کوچکترین دانش آموز در سه شنبه یازدهم دی 1386 و ساعت 16:59 |
سلام

به طور کاملا اتفاقی ( به جان "خودم" راست می گم) مسیرم خورد به اینجا حیف بود شما نبینین ، کسی فردا رو ندیده ، کار خدا چی دیدین شاید یه روزی بدرد خورد !

خودکشی فنی

بقیه روش ها جالبه نگاه کنین ، شما کدوم یکیشو می پسندین ؟

+ نوشته شده توسط دوستدار در سه شنبه یازدهم دی 1386 و ساعت 12:40 |

سلام

خوزستان برای بعضی  صندوقچه خاطرات تلخ و شیرینی است که هر ازچند گاهی  مٍن باب یاد ایام سرٌکی به آن می کشند و یادی از آن می کنند.

می شناسم  کسانی را که یکی دو سالی (و حتی نه به بهانه جنگ بلکه بعد از آن) به این خطه آمدند و اکنون چنان با شیفتگی آز آن دیار یاد می کنند که شاید نسبت به موطن خود چونان نباشند.

رفیق! خودت را جای کسی ببین که موطنش خوزستان است. از آن خاک تفتیده و مردمی یه خون گرمی همان خاک (شاید هم گرمتر) که انسان گه گاه در مقابل عظمت آنها واقعاً کم می آورد. کسانی که جمله  " خرمشهر آزاد شد" و یا" دشمن در پنج کیلومتری اهواز است " را جوری دیگر می فهمند. کسانی که منطقه "کوت شیخ" خرمشهر برایشان نام یک منطقه در خرمشهر نیست. خانه اش است که در قفس دشمن گرفتار شده و خرمشهر ، شهری که نامردی راه نفسش را سد کرده .

چند روزی اهواز بودم و تو می دانی که این آب و خاک چقدر به من حیات می بخشد. شهری که گویی در و دیوار آن متعلق به خودم است . بنام من سند زده اند و مردمی که انگار همه فامیل و آشنا هستند. قطار که وارد حریم خوزستان می شود ،حس می کنی. همه چیز را ، هر آنچه که گفته اند و حتی هر آنچه که ناگفته ماند و باید ببینی. ایستگاه شوش ، هفت تپه ، دوکوهه ، اندیمشک ،نظامه، اهواز ... .این ریل و این قطار مرا به تونل خاطراتم می برد.

«قطار رفت.

تو رفتی.

تمام ایستگاه رفت...»

رفیق! تو نیز دیده ای. واگویه کن.

 

+ نوشته شده توسط کوچکترین دانش آموز در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 12:14 |

سلام به همه دوستان عزیز

 

به گفته بزرگترها، درست بعد از انقلاب، همه و همه به خاطر هم، همه کار می کردند. اموالشان و حتی جانشان را برای یکدیگر فدا می کردند. اتفاقی که برایم افتاد  شاید در آن زمان ارزشی نداشت ولی امروز....

بدون پول خرد سوار تاکسی خطی شدم که پیرمرد کهن سالی آنرا می راند.پیرمردی که جوان دیروز بود. بگذریم، بعد از دادن اسکناس پنج هزار تومانی به راننده، دستش را در جیبش کرد و یک دسته اسکناس که حدود بیست سی هزار تومانی می شد را به من داد و گفت بفیه پولت را از رویش بردار. دقت کردم، هیچ توجهی به من نداشت. به معنای واقعی اعتماد کامل. باورم نمی شد ولی هستند کسانی که هنوز ... مانند دیروز....

+ نوشته شده توسط در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 9:20 |

سلام به دوستان هم‌بلاگ عزيز، به عنوان يه همراه، گلايه كوچيكي داشتم علي‌‌الخصوص از كوچكترين دانش‌آموز، مهرطلب و مسافر، عزيزان من اونايي كه اهل كوه و پياده‌روي هستن يه تكيه كلام دارن، ميگن: رهرو آن نيست كه گه تند و گهي خسته رود، رهرو آنست كه آهسته و پيوسته رود. دوستان حالا كه دست ياري داديم تا اين بلاگ زيبا رو با اون عنوان زيباتر به روز نگهداريم،  بيايد تا اون‌رو از افكار و نوشته‌هامون پر كنيم. از دوستدار شنيدم كه تموم شما عزيزاني كه نمي‌شناسمتون فكر،  انديشه و سبك خاص خودتون رو دارين. پس بيايد تا نهالي كه كاشتيم رو به درختي تناور تبديل كنيم. يا علي مدد!

+ نوشته شده توسط فرشاد در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 9:15 |

سلام

کوچکتر که بودم یعنی آن ازمنه ای که هنوز مدرسه رو نبودم رویای آموختن دانش در سرم بود . بچه های یکی دو سال بزرگتر را با نگاهی حسرت آلوده می نگریستم که آیا شود روزی من نیز زی دانش آموختن را به تن کنم؟ قاعدتاً این چرخ گشت و گذشت و در دبستان ،راهنمایی را آرزو کردم و در راهنمایی دبیرستان و در آن دانشگاه را.

اما امروزم از قراری دیگر است.

چه روزها و آنات که بی رحم می گذرد و من در جای جای آن خود را در کسوت دانش آموزی کوچک با سری تراشیده و با مظلومیتی به وسعت همه عالم آرزو می کنم و شاید کسی باورش نشود که بعضاً خودم را در آن شکل می بینم. دلتنگ هیاهوی کودکی گم شده ام هستم. کلاس پنجاه نفری بدون پنکه ، معلمانی عاشق ، مدادی کثیف و شکسته و تنبیه و هراس از چیزی که هیچ موقع نفهمیدم چه بود...

حاضرم هرچه دارم برای بدست آوردن آنی از آن بدهم. ای کاش می شد...

 

+ نوشته شده توسط کوچکترین دانش آموز در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 8:5 |
سلام خدمت ایرانیان

لطفا غیر ایرانی ها این پست را نخوانند ، مسئله کاملا داخلی است و به هیچ کس مربوط نیست.

همانطور که در عنوان آورده ام این دفعه می خواهم یک مطلب کاملا بی ربط بگذارم، قبلا هر گونه شباهت مکانی، ماجرایی، اسمی و غیره را اتفاقی اعلام می کنم .  

باور کنید، به جان این مسافر خودمان قسم.

آدی و بودی اثر مرحوم صمد بهرنگی

                                          صمد بهرنگی

يكي بود، يكي نبود. مردي بود به اسم «آدي» و زني داشت به اسم «بودي». روزي آدي به بودي گفت: بودي!
بودي گفت: چيه آدي؟ بگو.
آدي گفت: دلم براي دختره تنگ شده. پاشو برويم يك سري بهش بزنيم. خيلي وقته نديده ايم. بودي گفت: باشد. سوقاتي چه ببريم؟ دست خالي كه نمي شود رفت.
آدي گفت: پاشيم خمير كنيم، توتك بپزيم. صبح زود مي رويم.
شب چله ي زمستان بود، مهتاب هم بود. آدي گفت: بختمان گفت تنور خدا روشن است ديگر لازم نيست تنور آتش كنيم.
خمير را چونه چونه چسباندند به ديوارهاي حياط و رفتند ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دوستدار در پنجشنبه ششم دی 1386 و ساعت 23:42 |

پيش نوشت: شنيدين ميگن ترك عادت موجب مرضه، حالا شده حكايت من. مي‌پرسين چرا؟ ميگم. گرايش تحصيلي و شغلي من ارتباط تنگاتنگي با تعيين موقعيت داره و تخصص من GPS يا كلي‌تر بگم سامانه‌هاي تعيين موقعيت و ناوبري ماهواره‌اي مثل GPS، GLONASS، Galileo و .... مي‌خوام از اين به بعد اگه فرصت بود و استقبال شد گاه‌گدار مطالبي در خصوص اين سامانه‌ها و كاربردهاي مختلفي كه دارن، بگم (تعيين عمق و محتوي مطالب هم به اختيار و اشتياق خوانندگان).

 

 [ قسمت اول]

مقدمه

آشنايي انسان‌هاي نخستين با آسمان و درك اين نكته كه برخي از اجرام سماوي موقعيت تقريباً ثابتي در آسمان داشته و يا اينكه امتداد ثابتي را نشان مي‌دهند، منجر به استفاده از ستارگان جهت تعيين موقعيت و ناوبري گرديده و بدين‌ترتيب روياي انسان اوّليه جهت مهاجرت از زادگاه خود و كشف درياها و قارّه‌هاي جديد تحقق يافت. در حقيقت يكي از اوّلين ايده‌هاي ناوبري در لجه دريا (off-shore) و سپس ناوبري اجسام پرنده در شب، بر اساس مشاهده ستارگان بر روي كره سماوي (و البته در ابتدا با چشم غير مسلح) شكل گرفت. ليكن با گذشت زمان، نياز به دقّت‌هاي بالاتر در تعيين موقعيت نقاط و يا آزيموت امتدادها، اندازه‌گيري‌هاي دقيق‌تر و محاسبات پيچيده‌تر را الزامي نمود، كه اين امر در اواخر قرن بيستم ميلادي منجر به شكل‌گيري نوع جديدي از سامانه‌هاي ناوبري تحت عنوان سامانه‌هاي تعيين موقعيت و ناوبري ماهواره‌اي گرديد.

به طور كلي اين سامانه‌هاي متشكل از تعدادي ماهواره (فرستنده) واقع در مدار زمين بوده و كاربر با استفاده از دريافت سيگنال حداقل چهار عدد از اين ماهواره‌ها قادر خواهد بود تا موقعيت لحظه‌اي خود بر رو و يا بالاي سطح زمين را تعيين نمايد. در حقيقت مهمترين ويژگي سامانه‌هاي مزبور اين است كه  بصورت دائمي در دسترس بوده و مشاهده همزمان حداقل چهار ماهواره از (تقريباً) هر نقطه بر روي سطح زمين و (تقريباً) در هر لحظه از شبانه روز را ممكن نموده و تعيين موقعيت لحظه‎اي مختصات مجهول نقاط زميني را امكان پذير مي‎نمايد.

شكل زير هندسه و ساختار ماهواره‌هاي سامانه GPS را نمايش مي‌دهد.

gps constelation

 

+ نوشته شده توسط فرشاد در پنجشنبه ششم دی 1386 و ساعت 20:8 |

 

                        

                               

 

قطار رفت

تو رفتی

      تمام ایستگاه رفت

چقدر دل تنگ توام

و چه تقدیر غمناکی که من

                       سال های سال، در انتظار باز دیدن ات

کنار قطار های رفته بایستم

                    و همچنان به نر ده های ایستگاه نمانده

تکیه بزنم ...

+ نوشته شده توسط مسافر در چهارشنبه پنجم دی 1386 و ساعت 23:43 |
سلام

واقعا جل الخالق !

ببینید :

 

الله اکبر

چگونه اید ؟

در میان این کائنات ما کجای کاریم ؟

حال از ابتدای خلقت را در نظر بگیرید تا ازل ، حالا چطور ؟

در خصوص خودمان چه فکر می کنیم؟  با بود چه اتفاقی افتاده است ؟ با نبود ما چه می شود ؟

من که در حیرتم، شما را نمی دانم.

اگر مانند من هستید و اگر مشتاق بیشتر دیدن به این جولانگاه کفار عرق خور بروید .

نظر شما چیست ؟

واقعا که این عوامل نظام غاصب چگونه گوشه ای از عظمت پروردگار را نشان ما تنها محقین خلقت می دهند.

+ نوشته شده توسط دوستدار در چهارشنبه پنجم دی 1386 و ساعت 20:3 |
سلام دوستان

پنجم دیماه یادآور درگذشت آشو زرتشت یکمین و تنها پیامبر یگانه پرست ایرانی است.

چنانچه در آموزه های این بزرگوار توجه کنیم شباهت های بسیار زیادی با آموزه های پیامبر اکرم محمد (ص) دارد که با توجه به زمان ابلاغ آن برای هر ایرانی ایران دوستی باعث فخر و مباهات است.

    

جهت اخذ اطلاعات مختصر بیشتر به این خلاصه مراجعه نمایید.

همچنین آدرس ۱، آدرس۲ و آدرس ۳ می تواند آشنایی بیشتری ایجاد کند.

اما آنچه که ذهن را مشغول می کند اینست که :

 

 اگر ما همانیم ،چه برسرمان رفته که اینچنینیم ؟

 

+ نوشته شده توسط دوستدار در چهارشنبه پنجم دی 1386 و ساعت 2:1 |

( به بهانه دفن شهدای گمنام در دانشگاه صنعتی اصفهان)

 

سلام

یادم می آید جایی می خواندم یا میشنیدم که یک افسر ارتش کره بواسطه لگدی که به یک سرباز آمریکایی زده بود  در کشورش از او بعنوان اسوه یاد می شود.جیپی که او سوار میشد به عنوان سنبل مقاوت و دفاع نگهداری میشود و مورد احترام است.

جایی دیگر می خواندم (یا باز میشنیدم) دانش آموزان در بعض مدارس آلمان پیش از شروع درس هر روز ابتدا به بنای یادبود کشتگان کشورشان ( فارغ از اینکه متجاوز بوده اند و ...)ادای احترام کرده و سپس به درس می پردازند.

رفیق! احتمالاً تو نیز در این مسیر با من هم نوایی که هر چه را بتوان انگ و برچسب زد ، عشق بازی شهیدان این مرز و بوم را نمی توان .

 آری ، می توان آنها که مانده اند و از آن قافله جامانده اند را همه جوره چزاند. می توان درهمه چیز تشکیک ایجاد کرد . می توان سعی کرد آن عشق بازی را با فرمول ها و معادلات رایج غرب تفسیر کرد و اتفاقاً جواب مد نظر خود را گرفت. اما دوستانی که نبودید یا اگر بودید نخواستید ببویید آن فضا را. با احترام به تفکر و حرمت فکر کردن شما (که نفس این عمل مقدس است)، اگر سایر مسائل را نمی پسندید ، لااقل رسم معرفت را فراموش نکنید.

یا علی

 

      

      

 

     

 

 

     

+ نوشته شده توسط کوچکترین دانش آموز در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 11:44 |

با توجه به بسته بودن blogtak مطلب زیر که توسط امیر عزیز نویسانده شده بود به این مجال منتقل می گردد ، امیدوارم ادامه راه با همراهی ایشان شدنی شود :


ارسال شده در:21 آذر 1386

نقش حجامت در تنظیم کلسترول
مقاله"اثر حجامت تر بر چربی سرم روی مردان جوان و سالم از نظر کلینیکی" در سیزدهمین شماره مجله طب الترناتیو تاریخ اول نوامبر 2007 در امریکا به چاپ رسیده است .

اثر حجامت تر بر چربی سرم روی مردان جوان و سالم از نظر کلینیکی
خلاصه:
هدف از این مطالعه تعیین کاهش احتمالی لیپو پروتئین سرم بخصوص کلسترول LDL درپیشگیری بیماری آترو اسکلروز است.
خون گیری یک روش توصیه شده است که برای کاهش سطح لیپو پروتئین سرم مورد مطالعه قرار گرفته شده است. نتایج ارائه شده ما را به تحقیق بیشتردر باره اثرات حجامت تر بر روی لیپو پروتئن سرم هدایت میکند.
موضوع و روش :در این امتحان کنترل اتفاقی مردان 18 تا 25 ساله بدون هیچکونه بیماری مزمن ویا تاریخچه افزایش چربی خون و بدون مصرف داروهای ضد چربی.کنترل 24 نفر درمان شده با حجامت تر 23 نفر بدون درمان با حجامت تر
اندازه گیری چربی خون از ورید براکیال در زمان حجامت در هر هفته یکبار تا سه هفته انجام گرفت.
نتایج ازمایشات : کاهش قابل توجهی در کلسترول LDLوکاهش نسبت LDL/HDLدر افرادی که با حجامت درمان شده اند دیده شده ..و هیچکونه تغیر و اثار قابل ملاحظه ای در تری گلیسیرید و یا کلسترول توتال(تام) و HDL دیده نشده مگر در 7% افرادکه کاهش کلسترول توتال داشته اند و 3% افراد هم افزایش کلسترول HDL، که ممکن است از نظر کلینیکی مهم باشد.
نتیجه : حجامت ممکن است یک روش موثر برای کاهش کاسترول LDLدر افرادی باشد که به این بیماری دچار هستند و شاید نتیجه اثرات آن عاملی برای پیشگیری از اتروسکلروز باشد.
معرفی : حجامت تر عملی است برای خارج کردن خون از بدن ،که با خراش های پوستی پس از بادکش انجام میگیرد.
خون گیری و بادکش در طبابت از زمانهای کهن برای درمان تب و بیماری التهاب موضعی بکار کرفته میشده ، این خون گیری بوسیله تیغ های خراش دهنده یا زالو انجام می شد.خون گیری در اروپا بین سالهای 35-1825 به اوج خود رسید.هر چند در روش های جدید علمی، خون گیری را بعنوان روشی درمانی که در اواسط قرن 19 متداول بوده از سیستم درمان خارج کرده اند. ولی امروزه در بیماریهایی که رو به افزایش است مانند پلی سیتمی و همو کرو ماتوز و پوروفیری پوستی تاردا که بعلت تجمع آهن در بدن میباشد به حال اول برگشته و مورد استفاده قرار میگیرد.
اثر کاهش چربی خون با تکرار خون دادن تحت بررسی قرار گرفته است.بیمارانی که خون میدهند و جم فیبروزیل دریافت میکنند اثر کاهش کلسترول توتال(تام) خون آنها نسبت به بیمارانی که بدون خون دادن فقط با جیم فیبروزیل به تنهایی درمان میشدند دوبرابر بیشتر است. به زبانی دیگر تکرار خون دادن به مدت طولانی باعث کاهش بیماریهای قلب و عروق میگردد. زیرا کاهش لیپو پروتئن، از پیشرفت اترو سکلروز جلو گیری میکند.
این مطالعه ما را هدایت میکند که حجامت روش موثری برای کنترل چربی سرم خون است


ادرس اصل مقاله در سایت مجله The Journal of Alternative and Complementary Medicine :

http://www.liebertonline.com/doi/abs/10.1089/acm.2006.4226

امیر

+ نوشته شده توسط دوستدار در یکشنبه دوم دی 1386 و ساعت 12:49 |
همگی سلام

 

              

نمي دانم  نمي ديدم يا واقعاً  كم شده بودند ؛ حضور كودكان در سر چهار راه  ها  و خيابانها را مي گويم  ، كودكاني از جنس كار و يا شايد بيگاري .

برف باريده است ، باران سطح گذرگاهها را  نمناك كه چه بگويم ، مغرق كرده است  ؛ خدا را شكر امسال نيز خطر بي آبي و كم آبي رفع مي شود و وقتي حمام مي روم نيازي به بستن شير آب هنگام شستشو نخواهد بود ؛ كشاورزي، محيط زيست و اينجور چيز ها هم خوش به حالشان مي‌شود.

اِ چرا كفشهايش اينطوريست ؟ واقعا آبِ داخل كفشها يخ مي‌زند ؟ بعيد است ، به هر حال پا هم گرمي دارد ، نه يخ نمي زند .

ساعت يك شب گل را براي چه مي‌خرند ؟ اصلاً گل را براي كه مي‌فروشند ؟آنهم وسط چهارراه يك اتوبان (!) .

اين بچه چقدر ناز است ، لپش را ببين چه همرنگ گلهايش شده ! اينها همه از سلامتي است واقعاً ماشاالله ، بچه هاي ما را ببين همه زرد و سرد !!!.

علي جان بابا بشين مي‌خواهم اخبار را ببينم .

چه برف قشنگي

            

سامي يوسف را شنيدي چه كار خوشگلي خوانده ؟ اونم دوزبانه !

يادم باشه بخاري ماشينم را براي سرويس ببرم ، مي‌گويند الان ببريم گارانتي قبول ميكنه .

برف را ببين با چه رقص زيبايي پايين مي‌آید !

اين پرت و پلا ها چيه ؟

آهاي بچه ، گلات يه جا چند  ؟

 

+ نوشته شده توسط دوستدار در یکشنبه دوم دی 1386 و ساعت 10:18 |


- ده ، بیس، سی، چل، پنجا شص، هفتاد هشتاد نود صد ... بیام؟ بییییام؟

* کوچک که بودیم یادت هست که، بازی می کردیم، قایم باشک، قایم موشک، اسمش همینها بود، یادت هست؟ من سر می گذاشتم سینه دیوار و تو با خنده های نخودی ات می رفتی قایم شوی، من چشمهایم را می بستم و می شمردم، ده . بیس، ... و صدای خنده ات می آمد، .. بیام؟ آهسته می گفتی: - بیا، می آمدم دنبالت، پشت در، گوشه اتاق، لابه لای پتوها، زیر میز، باخنده ات نشانی ام می دادی، که بیایم، و می آمدم و می خندیدیم و چه شاد و بی خیال از آینده ...
حالا، من چشم هایم باز است، در دلم می شمارم، ثانیه ها را، و روزها را و ماه ها را و .. و تو می روی، خنده ات را نشانی نیست، رفتنت را می بینم اما، گم که میشوی دیگر، میدانم، پیدایت نخواهم کرد، خنده هامان را لولو خورد، روزهایمان را پیشی برد، قایم باشک این روزها بازی همه آدم هاست، شمردنش هست، چشم گذاشتنش هست، دیوارهای بلند سفیدش هست، جابرای قایم شدنش هم هست، اما، پیدا شدنش نیست، پیدا کردنش نیست، خنده هایش.. نیست .  با توام ... رفتی؟ ...

- ضمیمه : ترانه کودکانه با صدای فرهاد

برگرفته از وبلاگ سنجاق قفلی

+ نوشته شده توسط مسافر در شنبه یکم دی 1386 و ساعت 21:54 |
Molananews.com





Powered by WebGozar

Click for تهران, Iran Forecast

<