شاید بد نباشد یادی از روزهایی کرد که فراموش شدنی نیست ولی خیلی ها میلی به یاد آن ندارند. چطور می توان بیان کرد روزهایی را که هر صبح آن برای یک خانواده می توانست وداع آخرین باشد. همسر از بازگشت مرد خود اطمینان نداشت و مرد نیز همان. یادم نمی رود روزی را که طبق معمول هواپیماهای عراقی اهواز را نشانه رفته بودند و ما مهمانی از شهر دیگر داشتیم. و پدرم در آن شکستن شیشه ها و گریه بچه ها برای آنکه به آن غریبه در شهر ما دلداری بدهد دست در دست من به پشت بام رفتیم و من برای هواپیماهای عراقی دست تکان دادم! و عجیب حال نزار آن غریبه و استقامت آنانی که انگار برای این کار آفریده شده اند.
از چه بگویم ؟ از همسایه ای که تا دیروز مشتری دکان پدربزرگم بود و امروز موشکی مستقیماً و صرفاٌ به نیت فقط او روانه شده بود؟ از خوابیدن زیر میز از ترس آوار پس از موشک ، از شبی که شام عدسی داشتیم و سوخت و دیگر هیچ. از استقامتی به طول هشت سال و به عرض یک دنیا آسمان که عده ای فکر کردند که اگر از شهر خود، حتی زن و بچه خود را به بیرون ببرند نامردی است در حق آنانی که از این سو و آن سو برای نجات این شهر آمده اند . از بیگانگانی که رادیوهاشان را مکرر می شنیدیم و نامردی و نامردمی را به اعلا درجه رسانده بودند. و از خودیهایی که صد رحمت به همان بیگانه. از دشمن بیرحم تا 5 کیلومتر آمده و از ترس نرسیدن گاز و مرگ از سرمای یک کودک 3 ساله. از مادری که چشمش که دلش برای دیدن برادر از رفته اش خشک شد و این یکی را مطمئنم یک عده اصلا درک نمی کنند. از پناه گاه هایی حیاط مدرسه و از بچه هایی که هر روز بکی شان در عم عزیری سیه پوش شده بود.
حرفهای شیک زدن و شنیدن کاری ندارد. تا صبح بخواهی حرفهای فانتزی همه پسند دارم برای گفتن و شنیدن. ولی سربسته یک جمله و بس:
ناز پرورده تنعم نبرد راه بدوست
عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
میدانم اینها برای بعضی ها بغضی است فرو خفته و برای بعضی یک سری حرفهای فکاهی که میشود براحتی دور ریخت یا حداکثر یک دل سیر به آن خندید.
ولی این کودک کوچک ، کودکی اش را در آن کوچه ها و هیاهوی امواج رادیوها و در نامردی نامردان و در نبود بعضی دوستان گم کرد. و این کودک ، حاضر است تمام دنیا را بدهد حتی کودکی گم شده اش را تا بعضی که نبودند یا متوجه نشدند که چه آمد بر سر عده ای ،
بفهمند . همین!
+ نوشته شده توسط کوچکترین دانش آموز در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت
14:8 |