تبليغاتX
گفتن آزاد



دلم باز تنگ روز هایی است که هیچ وقت نداشته‌ایم.  دلم باز تنگ جمعه شب هاست و در آرزوی عمق چشمه زلالی هستم. دلم می‌خواهد کسی  بهار را برایم تعریف کند. تمام شکوفه‌ها را برایم بگوید. اما چند روزی است گلرویی در گوشم می‌گوید:

حالا دیگه‌ رو دیوار چیزی‌ نمونده‌ باقی‌ ،
جز آگهی‌ِ مرگ‌ِ هم‌کوچه‌های‌ یاغی‌ !
هم کوچه های یاغی !
هم کوچه های یاغی !
چیزی نمونده باقی !
چیزی نمونده باقی



+ نوشته شده توسط مسافر در شنبه سیزدهم تیر 1388 و ساعت 8:45 |

از مرگ ...

احمد و آیدا

هرگز از مرگ نهراسيده‌ام
اگرچه دستان‌اش از ابتذال شکننده‌تر بود.
هراس ِ من ــ باري ــ همه از مردن در سرزميني‌ست
 

که مزد ِ گورکن
 

 

 

از بهاي ِ آزادي‌ي ِ آدمي
 

 

 

افزون باشد.
 

جُستن
يافتن
و آن‌گاه
به اختيار برگزيدن
و از خويشتن ِ خويش
باروئي پي‌افکندن ــ
 

اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيش‌تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم.
 

احمد شاملو - آیدا در آینه دي ِ ۱۳۴۱

+ نوشته شده توسط دوستدار در شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 15:25 |



By Raja Mattar

Cry my beloved country
Cry for my non-existent childhood
Cry for my stolen youth
Cry for my uprooted olive trees
Cry for my village which lost its name
Cry for the maimed children
Cry for the widowed mothers
And cry for the raped land.
A land I tended with my tears

Yes, cry, as I am crying
For non-caring kin
Yes, cry as I am crying
For non-caring humanity
Cry because I stopped crying
I have no more tears to spare
I need them for my children's graves
They will not come back alive
They think their blood will bring back the olive trees
They think that their blood will wipe out the infamy
Of kin who did not raise a finger
Of humanity which did not utter a word
To protect my olive trees


مویه کن سرزمین محبوبم (1)

مویه کن برای کودکی‌ای که هرگز نداشته‌ام

مویه کن برای جوانی به یغما رفته‌ام

مویه کن برای درختان زیتون ریشه کن شده ام

مویه کن برای بی نام و نشان روستایم

مویه کن برای کودکان معلول

مویه کن برای مادران بیوه

و مویه کن برای خاکی که به آن تجاوز شده است

خاکی که با اشک‌هایم تیمارش می نمودم

‌‌

آری گریه کن، همان گونه که من می گریم

برای کسانی که کسی نگرانشان نیست

آری گریه کن، همان گونه که من می گریم

برای انسانیتی که کسی به فکرش نیست.

گریه کن زیرا من از گریه کردن دست شسته ام

اشک دیگری برایم نمانده

اشک های باقی مانده‌ام، برای گور فرزندانم است

آنها زنده باز نخواهند گشت

تصور می‌کنند، خونشان، درختان زیتون را باز خواهد گردانید

تصور می‌کنند، خونشان رسوایی را،

از کسانی که مشتی به آسمان بلند نکردند،

از انسانیتی که کلامی بر زبان نیاورد

برای حفاظت از درختان زیتونم

خواهد زدود.


(1)  ترجمه عنوان این شعر وامدار آقای نادر ابراهیمی است .

http://www.7sang.com/mag/2007/04/20/book-nader_ebrahimi_barekati.php

+ نوشته شده توسط مسافر در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 و ساعت 10:59 |




به کجا رسیده ایم؟

پری‌مان ترسان و لرزان گیسوان شانه می‌زند.

درخت بید‌مان تنهاست، اما شاد و پر امید چشم به راه ستاره ای است.

همه ما، عمو یادگارهایی دل چرکین‌ایم و ناآگاه از هشیاری و مستی‌...

 

اما خوشحالم که "آخرش یه شب ماه می‌آد بیرون..."

 

 

با یاد ف.مهراد
+ نوشته شده توسط مسافر در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:29 |


بعضی ها فکر می کنند که خودشان، تفکراتشان، خواسته ها و آرزو هایشان تنها چیز های ثابت دنیا هستند. آنها همه چیز را با این مقدار های ثابت می سنجند و فکر می کنند اگر چیزی با این معیار ها جور در نیامد ارزش ندارد.

اما متاسفانه باید بگویم کم کم دارم به این نتیجه می رسم که تنها چیزی که در این دنیا ثبات ندارد همان خود آدمی است. سنگ همان سنگ باقی میماند. درخت همان درخت است و آب همیشه آبی است.



+ نوشته شده توسط مسافر در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 4:42 |
و تنها سیل و خیل خستگی بود و فراموشی

و حتی در نگه مان نیز خاموشی...

+ نوشته شده توسط کوچکترین دانش آموز در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 و ساعت 0:48 |
گفتم: چقدر خیابون سبز شده! چمن های همسایه روبرویی چقدر تازه هستند.

گفتم: هوای خنک ساعت 6 صبح دلم را می لرزاند... همانند آن سالها.

ششمین ساعت صبح،
ششمین روز از ماه،
ششمین ماه ازسال...
گفتم: اما اون روز لرزیدن دلت از سرما نبود، شهریور تهران سرد نیست، تو هم ما رو گرفتی ها!  رو راست باش. امروز دلت اون دل جوونی هات نیست...
گفتم: اما من این طور فکر نمی کنم. این همان حس غریب است، می شناسمش.
گفتم: من فکر می کنم وقتی که دلت خودشو با یه کسی و یا با یه چیزی میزون کنه این حالت بوجود میاد... حالا این میزونی بازم کار دستت داده.
گفتم: نه جنسش را می شناسم، سالهاست که با من آشناست، گاهی آرزویش را داشته ام و نمی آمد، گاهی هم ناخواسته در درونم بود.
گفتم: ما رو رنگ نکن، ما خودمون این کاره ایم.
گفتم: گاهی فکر می کنم بیش از آنچه که چشمان ما می بیند در دنیا رنگ وجود دارد.

گفتم: ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است...



+ نوشته شده توسط مسافر در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 و ساعت 8:3 |

سال نو را بر همه همراهان همراه و نیمه راه شادباش گفته و رزق افزون می خواهم.

 spring 88-1

پلاس کهنه اندیشه را دور باید انداخت

زمان بر مغز و پوست کهنگی می تازد امروز

چه کم داریم من و تو از درخت و سنگ بی مغز و زمین ای دوست

بنگر, بنگر زمین هم پوست می اندازد امروز

آری، پلاس کهنه اندیشه را دور باید انداخت

زمستان هر چه بود تاریک و طولانی

دل ما هر چه شد سرد و زمستانی

spring 88-1

زمین اما به دور از کینه بهمن

نشسته با گل و خورشید به مهمانی

 

دنباله اش را در ادامه ببینید ، بخوانید و بشنوید .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دوستدار در شنبه یکم فروردین 1388 و ساعت 15:13 |

سلام مرا پذيرا باشيد

محرم شروع شد و تمام

و من باز هم عين سال گذشته از نويساندن و قراردادن داستان " ديوانه گل نرگس" صالح‌علاي ‌جان ، بازماندم . غزه زير و رو شد و از اين ور و از اون ور يك عالم " آدم " مردند و من مي خواستم پروتكل‌هاي دانشوران صهيون را بگذارم و در موردش بحث كنيم باز هم مطلب سرد و بيات شد هيچ ننوشتم.

امان از اين گرفتاري‌ها ( شما بخوانيد تنبلي ها ) .

از ديرشدن‌ها سالگرد درگذشت فرهاد عزيز را در مهر ماه بگيريد تا سالگرد همين مجال خودمان و سالگردهاي ديگر و مناسبت هاي ديگر همه وهمه آمدند و بانگي از من برنخواست .

تو را به خدا به من دژنام بگوييد شايد اين ( اين كه نه ، آن ) غيرتمان به جوش آيد .( پز چيزهاي نداشته را مي‌دهيم).

اما اينبار مي‌خواهم خودم را هم غافلگير كنم :

به نام راهنماي گمراهان

 تا انتخابات رياست جمهوري دور بعد چند ماهي مانده است اسامی افراد مختلفی در زبانها جاریست اما من هنوز درمانده ام با نام ها نتیجه ها بودن ها و نبودن ها .

از همه مهمتر و در پیش تر " اصلا چه خواستن ها" .

farhad mehrad

نمی دانم آنچه که خواسته مردم است شدنی است ؟ و با واقعیت ها و قابلیت ها می شود ؟ ( اگه می نوشتم شدنی است تکراری می شد. )

سعی کردم خواسته هایم را لخت کنم آنقدر که هیچ پیرایه دیگری بر آن نماند.

نگاهش کردم دیدم که من فقط " تو فکر یک سقفم " همین و همین .

اکنون بااین شرایط فکر من چه قدر معتبر است و به نتیجه می رسد ؟

یک نظر سنجی در کنار مجال ایجاد می کنم لطفا شرکت کنید.

لطفا تر اینکه سقف را " فقط " خشت و گل نبینید .( یاد آوری بی موردی بود ؟ داخلی ، خارجی ، همه جوره رو ببینید.)

نظرات تکمیلی خودتان را در قسمت نظرات بنویسانید.

اونایی که دکمه " ادامه " رو زدن پشیمون نشدن ، تو هم بزن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دوستدار در سه شنبه ششم اسفند 1387 و ساعت 12:13 |
به صحرا شدم، عشق باريده بود، و زمين تر شده
چنان كه پاي مرد به گلزار فرو شود،
پاي من به عشق فرو مي شد.

بايزيد بسطامي

عکس: مهدی عارفی

+ نوشته شده توسط مسافر در دوشنبه سی ام دی 1387 و ساعت 10:56 |
Molananews.com





Powered by WebGozar

Click for تهران, Iran Forecast

<